داستان ما و حلقه(١)

ساققیز

هول حلیم

اشاره: محض بی‌مناسبتی و به جهت شوخ‌طبعی و تغییر ذائقه دوستان و همین‌جوری دل‌مان خواست تا با استادِ منتقدِ منورالفکر مصاحبه‌ای بکنیم تا مبرهن شود که یک من ماست چقدر کره داشته و یک روشنفکر لاجرم به لحاظ ژنی باید در هر زمینه‌ای انتقاد منفی کرده و حتماً اپوزسیون باشد.

**

گزارشگر: استاد! ضمن تشکر از حضورتان در تحریریه، اگر امکان دارد این شال گردن ضخیم‌‌تان را باز کنید چون هوای این‌جا گرمه، ممکن است خدای ناکرده عرق نموده و موقع رفتن بچایید.

استاد: نه خیر، این شال محض تریپ روشنفکری و در نقش کراوات سابق(!) بر گردن بنده حضور دارد. اگر از روی نعش من هم رد بشوید این شال را حتی در چله مرداد از دور گردنم باز نمی‌کنم.

گزارشگر:به عنوان اولین سئوال، نظر شما در مورد نشریه آذرپیام چیست؟

استاد: من چون خیلی می‌فهمم لذا بهتر از شما می‌دانم که روزنامه یعنی Newspaper. و البته همه روزنامه‌های دنیا را هر روز می‌خوانم و اتفاقاً آذرپیام را هم در پنج دقیقه فقط ورق میزنم، زیاد مطلب دندان گیری ندارد. لذا شما باید هشت صفحه آن را کم کنید و در چهار صفحه منتشر کنید و فقط هم در این چهار راه شهناز پخش کنید و لاغیر.

گزارشگر: ولی استاد! اگر بخواهیم مجله ژورنال خیاطی را هم ورق بزنیم بیش از پنج دقیقه طول می‌کشد. شما چطور در پنج دقیقه به آبکی بودن نشریه واقف شدید؟

استاد: ببین جوان! یک چیزی را اول مصاحبه روشنت کنم. این رئیس شما از رفقای من است زیاد حرف بزنی، می‌دهم شَل‌وپَلَت کند و در ثانی من هشت نسل امثال تو را درس روزنامه‌نگاری داده‌ام. آخه بدبخت! تو در عمرت لوموند خوانده‌ای؟ نیویورک‌تایمز ورق زده‌ای؟ واشنگتن‌پست را دیده‌ای؟ که حالا ادعای روزنامه‌نگاری می‌کنی؟

گزارشگر: ممنون از تهدید فرهنگی‌تان. حالا بگذریم، به نظر شما غیر از کم‌ کردن صفحات آذرپیام، چه کار دیگری بکنیم تا این نشریه‌ی زرد به سبزی بگراید؟

استاد: شما حتماً هشت صفحه آن‌را کم کنید و فرم آن را هم از شکل مستطیل به دایره تبدیل کنید. مطلب هم خیلی مهم است مطالب غنی چاپ کنید. مثلاً ببینید چرا سایت ابطحی پربیننده است؟ مکتوب چرا این همه هواخواه دارد؟ از قوچانی یاد بگیرید که چه می‌کند.

 

گزارشگر: استاد! آخه اون‌ها امکانات و پول دارند و احزاب هم پشت‌شان ایستاده، ما این‌جا شونصد نفر آبونه داریم که اونها هم قربونش برم حق آبونه سالانه را دو در می‌کنند و نمی‌دهند.

استاد: عزیزم! باید حرفه‌ای کار کنید. باید به نویسندگان‌تان حق‌القلم بدهید، شب عیدی هم به هر کدام‌شان سکه بهار آزادی هدیه کنید.

گزارشگر: باشیوا دولانیم استاد جان، ما در بیمه کارمندان‌مان مانده‌ایم. شما در تبریزی هستید که مردمش، روزنامه‌ را فقط برای لباس خشک‌شویی و شیشه‌پاکنی استفاده می‌کنند.

استاد: به هر حال باید حرفه‌ای کار کنید. این‌قدر مزه دارد... اصلاً بروید در تهران یاد بگیرید. البته اول صفحات نشریه‌تان را کم کرده و در چهار صفحه منتشر کنید بعد بروید کار یاد بگیرید.

 

گزارشگر: شما از حق‌القلم صحبت فرمودید. ولی استنباط ما این بود که اگر نویسنده پول بگیرد و بنویسد دیگر نفس کار فرهنگی از دست می‌رود و نویسنده سفارشی‌نویس می‌شود.

استاد: کدام نفس، کدام دل... با حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمی‌شود.

 

گزارشگر:استاد نظر شما در مورد نشریات بعد از خرداد چیست؟

استاد (عصبی): جلسه را سیاسی نکنید من سئوال سیاسی جواب نمی‌دهم، من روحیه لطیف ادبی دارم.

 

گزارشگر: ولی شما الان ابطحی و قوچانی را به عنوان الگو معرفی کردید؟

استاد: ببین با من بحث نکن. من بچه تبریزم و خیلی هم بارم است. همه تبریز را هم عین کف دست می‌شناسم. و همه بزرگان شهر روزی شاگرد من بودند و الان هم بچه‌های‌شان شاگرد من هستند، هفته پیش دختر فلان رئیس دانشگاه را از کلاس بیرون کردم و بهش -5- دادم. باباش زنگ زده و التماس کرد، بعداً 12 دادم تا مشروط نشود.

 

گزارشگر: بخدا حضرت استاد من هم هفت اندر جد تبریزی‌ام. ولی صِرف تبریزی بودن دلیل برتری بر سایرین نیست.

استاد: ببین جوجه! باز پُر رو شدی‌ها! گفتم که من با این رئیس شما جون‌جونی رفیقم! او خاطر مرا زیاد می‌خواهد! می‌دهم قلمت را آویزان گوشت کند ها...! من بیشتر می‌فهمم یا کُل شماها. من همه کشورها را گشته‌ام و در همه‌جای دنیا درس داده‌ام بیشتر از شما می‌فهمم که چی به چی است...

 

گزارشگر: ممنون از تهدید ادبی‌ مجددتان! استاد در مورد ادبیات و نقش آن در ارتقای جامعه مطبوعاتی بفرمایید؟

استاد: ببینید من در کافه نادری با مرحوم بزرگ علوی تیلیت می خوردم. با مرحوم آل‌احمد به دربند رفته و آلاسکا مک ‌میزدیم، زرین‌کوب را عین کف دستم می‌شناسم و آن‌قدر با او ایاق و صمیمی بودم که او را «عبدول» صدا می‌کردیم و البته او مرا آقای دکتر صدا می‌کرد... خدا بیامرز مرد شکسته نفسی بود. من همین الان وقتی به انگلیس می‌روم به سر قبر مرحوم خُلد آشیان صادق هدایت رفته و فاتحه ختم می‌کنم. ضمناً من این شاعر معروف را اصلاً قبول ندارم غزل‌هایش خیلی کشک است.

گزارشگر: استاد خیلی ببخشید ها، اولندش که قبر صادق هدایت در فرانسه است نه انگلیس. دومندش اون فقید در دوره حیات و با توجه به نوشته‌هاش، زیاد به این اعتقادات پای‌بند نبوده که شما هر پنجشنبه به خود زحمت می‌دهید از این ینگه دنیا پا می‌شید می‌رید برای فاتحه خوانی. حالا اگر هم خیلی دل‌تان خواست و رفتید که بایست بوف کور ختم می‌کردید نه فاتحه! 

استاد: وقتی می‌گویم حالی‌تان نیست همین است. اتفاقاً هدایت مرد مذهبی بود و در کتاب خسی در میقات این موضوع را کاملاً توضیح داده ...

 

گزارشگر: ولی استاد فکر کنم خسی در میقات نوشته آل احمد است نه هدایت...، حالا بی‌خیال! استاد شما که با مفاخر صد ساله اخیر ایران این‌گونه مانوس بوده و با آنها حشر و نشر داشتید، لااقل از خودتان دو خط شعری ، دیوانی، قصه‌ای دارید؟

استاد: بله بنده در کیهان بچه‌های زمان صوراسرافیل دو بار شعر گفته‌ام که یکی همان شعر معروفه: یه توپ دارم قلقلییه ـ سرخ و سفید و آبیه.... البته فقط این‌ها نیست من آبونمان توفیق و سوراسرافیل بودم. البته توفیق خیلی روزنامه موفقی بود چون به غیر از دماغ اعلیحضرت از همه‌جای ایشان می‌نوشت و اصولاً طنز با آزادی رابطه مستقیم داد.

 

گزارشگر: حالا که صحبت از طنز کردید نظر شما در مورد ستون‌های طنز آذرپیام چیست؟

استاد: واقعیت این است که آقای علوی خوب می‌نویسد ولی سیاسی و غیر معمول ننویسد فقط در باب گرانی یرالما و سوغان بنویسد کفایت است بیشتر ننویسد، من با خانمم آی می‌خندیم‌ها. اما ساققیز چیز خوبی نیست چون دندان‌های من مصنوعی‌ است به دندان‌هایم می‌چسبد. من اصلاً عُقده‌ای شده‌ام می‌بینم که هر جوانی نیم کیلو ساققیز دهانش گذاشته و می‌جود، نه تنها این‌ یارو ساققیزنویس که کل آذرپیام از بیخ باید تغییر کند و این اشعار ترکی را هم درست بنویسید و تحت تاثیر ماهواره‌ها قرطی‌بازی در نیاورید! و  البته با همان کم کردن صفحات و تقلیل به چهار صفحه شروع کنید و در همین چهارراه شهناز پخش کنید. قدم به قدم پیشرفت خواهید کرد.

 

گزارشگر: استاد شما آخرین بار آذرپیام را چه موقع خوانده‌اید؟

استاد: والله قبل از انقلاب به طور مرتب و روزانه، هفته‌نامه آذرپیام(!) را می‌خواندم ولی بعد از انقلاب و به لطف دانشگاه آزاد، چون مدرک تحصیلی‌ام در همه واحدهای دانشگاهی مورد نیاز است لذا فرصت مطالعه آن را ندارم، ولی سه چهار سال پیش یک‌بار ورق زدم، دیدم که مطلب چندان گیرایی ندارد.  البته سرخاب خیلی خوب است و من کفش‌هایم را در آن می‌پیچم.

 

گزارشگر: در پایان ضمن تشکر مجدد، اگر حرف و سخنی مانده، بفرمایید.

استاد: نه فرمایشی ندارم! فقط از خودم تشکر می‌کنم که فرصت دادم تا در کنار من مفتخر به تنفس باشید. شما سی چهل سال بعد از عروج ملکوتی‌ من به این مفاوضت افتخار خواهید کرد. آژانس هم نگیرید خودم خیلی پول دارم آن‌قدر پول دارم که می‌توانم ده‌تای شما را بخرم و آزاد کنم.

 

/ 7 نظر / 19 بازدید
رضا

با آنکه در حریم تو بیگانه ام هنوز مانند حلقه بر در این خانه ام هنوز بگذشت شب ز نیمه و من با خیال دوست مینا صفت به گوشه میخانه ام هنوز

چیبین 1

روایت شده است که شیخ ما ، حلقه _ارواحه له الفداء_ روزی می خواست حلقه بنویسد و همی بنشسته بود ، حلقه نویس از میان مریدان برخاست ، رو به چیبین که صاحب طبع بود و از اعوان روزگار! کرد و حالت تفکر او را یافت ! حلقه از وی علت را پرسید؟ چیبین در حالت تمسخر از حلقه پرسید:حلقه آپ نشده می خواهید آب اش کنید؟! حلقه انگشت در دهان کرده و پرسید؟ چه کنم از عجایب روزگار این است که هم لپه و عدس بار کنم و هم وبلاگ ، علم بجویم و تنظیم خبر قذ علی هذاو ...!! حلقه نویس اینها را که گفت، چیبین آهی از ته دل کشید و مانند احمقان و نادانان اینبار چیزی نفهمید! حلقه علت این آه را به حساب تسلیم شدن ما گذاشت! نقل است چون سخنان حلقه و چیبین بدینجا رسید ، چیبین نعره ها زد و از هوش برفت. به هوش که آمد با خودش گفت: هر جوابی دهم بر سرم میکوبند پس بگذار با این حال بگویم ! این را اول بگویم که داوری من درباره ی زمین و آسمان و هر چیزی که میان آنهاست ،هرگز یک داوری به اصطلاح (( بی غرض و بی طرف نیست )) من خواننده ای ! هستم که با همه ی غرضها و طرفداریهایم داوری میکنم مهدی اخوان ثالث

چیبین 2

اولین قسمتی که همیشه تو را به خود جذب میکند پاتوغ خانا است، که به لطف بچه هاخیره کننده از آب در آمده است ، هنر این صفجه پاتوغ خانا در این است که می توان با چند سطر نکات تازه ای را کشف کرد! گفته گوی ویژه ندارد ، هر هفته این کار را بکنید یک صفحه اختصاص دهید. نشریه از ایده آل خود فاصله ی زیادی نگرفته است اما نگذارید فاصله زیادی بیافتد ، نیاز به یک خانه تکانی اساسی دارد ، وقتی کاری صمیمانه انجام نشود به دل خواننده هم نمیشیند ، باید فکری کرد صمیمی باشید! دست به عجایب بزنید هر هفته یک مهمان داشته باشید ، و یادداشت هم داشته باشد ،که هر که آن یادداشتها را نخواند و بمیرد کانه مثل این باشد که ناکام از دنیا رفته باشد. گزارشهای ناب و دست اول تهیه کنید که گاه از خطوط قرمز جامعه ی ما رد بشود که نشان از شجاعت شادمانی خواهد بود نوید روزهای خوشی را برای نشریه خواهد داشت. سیر نزولی بیشتر به چشم می اید نگذارید این روند ادامه داشته باشد؛ تیتر های قرمز دیگر نمی زنید ، نکند ترسیده اید؟! موضوعات ویژه را اضافه کنید به نشریه ... دوست دارم همیشه از اینکه خواننده! نشریه هستم به خودم افتخار کنم پس مواظب خودتان باشید به س

چیبین 3

احتراما با عنایت به عادی شدن و تکراری جلوه نمودن صفحه آرائی و ترکیب و ظاهر (البته با عرض ارادت محضر مبارک آ سید ) مجلد فوق الذکر،استدعا دارم نسبت به باحال تر کردنش اقدامات لازم رابمبذولید! ! مستمع صاحب‌‌سخن را و ایضا صاحب سخن مستمع را!: من در مورد بچه مدرسه ای می گویم! اصلا اون چیزی رو نمی نویسد که بچه مدرسه ای دوست دارد بخواند. باور کنید این را خیلی جدی گفتم بقیه هم شاید – قرار بود روده درازی نکنم پس رک بگویم بقیه هم همینطور- تیغ تیزی چون بدستت داد چرخ روزگار: حضور رشیدی معلوم‌الحالی! که در گفتگو های خودمانی تیغ تیزی برای قلع و قمع مخالفین و معاندین و منتقدین همه چیز است ولی در نشریه این کار را نمی کند! (آقا شما زمین خواری کنید من خودم میرم حبس!) بابا این‌کاره! ساقیز و ماغازا خیلی تندرو تشریف دارند این ها رو هفته ای دو بار ببریم خیابان گردی تا برای فردایش بترکونند! جدا این کاره هستند! از هر دری،سخن پخته‌ای: تا حالا مضرات استبداد را اهمیت نمی دادم اما یک بار که اجباری خواندم خوشم آمد تمام نوشته ها یک طرف این قسمت یک طرف! توی پاتوغ خانا تاکید کنید به این قسمت. بقیه اش بماند خصوصی برای سردبیر و بچه

فارسی را پاس بداریم!

"حلیم" یا "هلیم" ؟؟؟ "حلیم" به عنوان غذایی که می شناسیم، غلط مصطلح می باشد. این غذا چون صبر و تحمل زیادی را در پختن می طلبد، به این شکل زیاد استفاده می شود که البته غلط است. چرا که اسم فاعل است نه اسم مفعول. شاید استفاده "حلیم" برای آشپز این غذا صحیح باشد نه خود غذا! "هلیم" صحیح تر می باشد. به معنی "چسبنده". ××× چیزی که ساققیزنویستان نوشته بود صحیح تر بود. باسپاس.

فارسی را پاس بداریم!

"حلیم" یا "هلیم" ؟؟؟ "حلیم" به عنوان غذایی که می شناسیم، غلط مصطلح می باشد. این غذا چون صبر و تحمل زیادی را در پختن می طلبد، به این شکل زیاد استفاده می شود که البته غلط است. چرا که اسم فاعل است نه اسم مفعول. شاید استفاده "حلیم" برای آشپز این غذا صحیح باشد نه خود غذا! "هلیم" صحیح تر می باشد. به معنی "چسبنده". ××× چیزی که ساققیزنویستان نوشته بود صحیح تر بود. باسپاس.

فارسی را پاس بداریم!

"حلیم" یا "هلیم" ؟؟؟ "حلیم" به عنوان غذایی که می شناسیم، غلط مصطلح می باشد. این غذا چون صبر و تحمل زیادی را در پختن می طلبد، به این شکل زیاد استفاده می شود که البته غلط است. چرا که اسم فاعل است نه اسم مفعول. شاید استفاده "حلیم" برای آشپز این غذا صحیح باشد نه خود غذا! "هلیم" صحیح تر می باشد. به معنی "چسبنده". ××× چیزی که ساققیزنویستان نوشته بود صحیح تر بود. باسپاس.