دلنوشته های یک عدد حلقه نویس+ طوبایی ها

 

آدم ها هر کدامشان برای خودشان دنیایی دارند که خاص خودشان است.همیشه عاشق این دنیاها بودم.از اینکه کشف کنم و بفهمم لذت می بردم.پس آموختم شنونده خوبی باشم و شدم.بعدتر ها خواستم این لذت را به دیگران هم تقدیم کنم.پس دریافتم باید بنویسم و نوشتم.

در خیالات دوره نوجوانی همیشه به دفتر روزنامه ای فکر می کردم که کارم آنجا باشد.بعدتر که بزرگ شدم و زندگی کم کم رخ نمود فهمیدم آرزوهای ما قسمتی از زندگیست که انگار  سهمش خیلی کم است.پس آن زمان که به دفتر طوبی برای کار دعوت شدم گمان کردم خیالی بیش نیست و یا زندگی دارد باهام شوخی می کند.

شوخی نبود.هرچند شاغل بودم و غیر از آن هزارتا دغدغه ی کوچک و بزرگ برای خودم تراشیده بودم اما شنبه ها را مرخصی گرفتم و آرزوی نوجوانی ام را برآورده کردم.خیلی لذت بخش بود.به آن دفتر بزرگ و خانه مانند با آن پله های تاب خورده و موکت و کاغذدیواری ها و کرکره های سبز مه گرفته آن شمعدانی های پای پنجره عشق می کردم.جمعه ها برای رسیدن شنبه ای که من می شدم عضو بچه های تحریریه لحظه شماری می کردم.

بچه های تحریریه ای که نمی شناختمشان! آقایونی که بیشتر از من ماخوذ به حیا بودند و شاید در سراسر روز بیش از یک سلام و خداحافظ باهاشان همکلام نشدم.صبح ها،آقای فرشباف سردبیر خوش اخلاقی که هیچ گاه لبخند از لبانش پاک نشد و پاسخ به سوال من که این هفته چه خبر؟ را دیگر از حفظ شده بود.آقای شیرازی فر و صدای رینگ تن کودک و حس رنگی پدر شدن.داستان تیترها و وام ها و قرض ها و زندگی واقعی.علی آقایاری و سکوت بی پایان و مصاحبه ای که به مناسبت کتابخوان نمونه کشور اتفاق افتاد و سخت ترین مصاحبه ای بود که داشتم.عصرها آقای رشیدی، جرئت و اعتماد بنفسی که بعد از گفتگوها نصیبت می شد.حامد حامدی برادر کوچکی که یک فیلسوف خجالتی را تداعی می کرد.

شنبه ها را حلقوی کردیم.اما اینکه حلقوی ماندگارش کنیم نمی دانم.این روزهای آخر سال که همه یک جورهایی در تلاطم اند.مدام دارند حساب ٣۶۵ روز گذشته شان را می کنند و برای ٣۶۵ روز بعدی فکر می کنند.طوبایی ها را در ذیل همین مطلب بخوانید و از آرزوهایتان برایمان بگویید! اینهمه آرزو کنار هم معجون خاصی می شود که باید آنرا چشید.

حلقویانی که با تمام اوج و فرودهای حلقه نویس کنار آمدید، حلقویانی که صبوری کردید و حلقوی ماندید ، ازتان ممنونم.

نوروزتان پیروز/ یا علی

____________________________________________________________________

          

اگر یادتان باشد در نشریه وزین آذرپیام ! به این جمله بر خورده اید: " محل قرا را که می شناسید؟"

تبریز ، شریعتی جنوبی، کوچه ارک ، بنیاد فرهنگی طوبی؛ هنگامی که به تحریریه پا می گذاریم تحریریه قدیمی رنگ و رو رفته که خمودگی را به همکاران القا می کرد ، چهره ای جدید و متفاوت یافته است! البته سه ساعت طول کشیده که دور خودمان پیچیده و در نهایت تنها یک میز را جا به جا کردیم! همکاران دور هم جمع شده اند و بوی تغییرات می دهند! تغییراتی مبتنی بر "متفاوت بودن" و "خواندنی تر شدن" ، برای بهر وری بیشتر. سردبیر سرخاب و بچه های تحریریه برای ویژه نامه نورورزی بهاریه مشغول هستند ! گاهی بعضی کارها با آنکه بخشی از زندگی ما را تشکیل می دهند، سخت رخ می نمایند- یکی همین نوشتن برای ویژه نامه نوروزی بهاریه است- که همکاران ما قرار بود در "بنیا طوبی" برای شما تدارک ببیند!! همکاران بنیاد طوبی فرصت را غنیمت شمره و با تلاش دست به کار شده بودند برای نوشتن ویژنامه نوروز!

حامد حامدی خسروشاهی همکاران را جمع کرده است ، نقی فرشباف تقی نژاد همان سردبیر کوچک ! و بزرگ سرخاب با کاغذ و قلمی نشسته و منتظر بود ، حرف بزنیم و پیشنهاد بدهیم ، می نوشت اما تردید داشت و خط می زد! روح الله رشیدی سر دبیر آذرپیام هم این روزها فکرش مشغول است، مدام با خودش حرف می زند راه می رود و گاهی به ما گوشزد می کند که بچه ها به پشت سر نیز باید نگاهی بیندازیم تا بدانیم که " می توانیم" . رشیدی حرف قشنگی گفت ؛ آری، بنیاد طوبی در سال های اخیر شدن ها و توانستن ها را تجربه کرده است، اکنون که آذرپیام و سرخاب به اینجا رسیده ، حاصل ماه ها تلاش همکاران در بخش های مختلف بنیاد طوبی است.

 از شهروندان شدید پوزش می خواهیم چرا که نتوانستیم ! نخواستیم ! نخواستند ! این ویژه نامه را برای شما تدارک ببینیم! با وجود اینکه سردبیر یا مدیر مسئول و یا هر کی مراتب اعتذار رسمی خودشان را اعلام نکرده اند اما حلقه به نمایندگی از این ها پوزش می خواهد! البته دلیل اینکه تدارک ندیدیم خستگی نبود ! بلکه بی توجهی و بی برنامگی...

یک سال تمام گفتیم و نوشتیم و هر گز خسته نشدیم و باز می گوییم و می خوانید و یارمان مید هید. اگر به آرشیو "طوبی" تان نگاهی بیندازید و کمی هم سلول های خاکستری تان را تحت فشار قرار دهید ، حتما به خاطر مبارک خواهد آمد که در این سال اتفاقات زیادی در بنیاد طوبی رخ داد، این اتفاقات در تمام بخش های آذرپیام و سرخاب رخ داد، اعم از مدیریت ، اداری ، فنی ، تحریریه و ... از این اتفاقات بعضا خوش و گاهی تلخ هیچ یک از دوستان از غافله عقب نماندند ؛ به تحریریه نشریه و روزنامه لنگ و لوک هایی اضافه شده اند ، همه جوان و پر انرژِی ! به صفحات کاغذی نگاه بندازید  اسم ها را پیدا می کنید!

الان می خواستم خبر های خیلی خیلی خصوصی بنیاد را بازگو کنم اما ! سردبیر سرخاب از پشت صحنه! با حرکات نمایشی از خودش که ناگهان شصت پای راستش بر اثر همین حرکات رفت توی چشم چپش اشاره می کند که این کار را نکنم؛ اما در راستای مخاطب سالاری این خبر ها هم بر ملا می کنیم؛ سال 87 مدیر عامل سابق چهارگوشه بنیاد را ماچ کرده و مدیر عاملی را بدرود گفت ، حتا یادم هست موقع ماچ کردن حواسمان نبود و آقا سید نه پاداش و لوح برایمان گذاشت و نه ... البته همان موقع فهمیدیم که طوبی ای هابرای سکه ، لوح سپاس نمی نویسند ، به قول پاتوغ خانای آذرپیام هیچکدام نیز به نان نوشتن محتاج نیستند! به باور فرهاد باغشمال ساقیز نویس: " اگر نویسنده پول بگیرد دیگر نفس کار فرهنگی از دست می رود و نویسنده سفارشی نویس می شود!"  اما از قرار معلوم مدیر عمل جدید که عرض ارادت خاصی داریم خدمتشان ! ( به حساب دستمال کشی نگذارید) شب عیدی به هر کدام از بچه ها سکه بهار آزادی هدیه می کند!! ( هنوز به دستمان نرسیده است)

سرخاب دو سال بود که روزنامه ای متفاوت و خواندنی تا این اواخر روی دکه می برد، و کسی غیر از شما خوانندگان عزیزمان قدرش ا نمی دانست ولی بالاخره یکی از اهالی قلم اراده کرد و روزنامه های تبریز را محکی زد و معلوم شد که سرخاب بیش از سایر روزنامه های محلی مورد توجه شهروندان قرار گرفته است. البته کارشناسان مطبوعات بر این باورند که سردبیر سرخاب شب و روز گزینه سرخاب را در نظر سنجی خودش انتخاب می کرد! اما این آغازی برای تازگی بود...

در بخش فنی طوبی هم اتفاقات ناخوشایند اما جالبی افتاد ، طراحان عزیز که الحق بخشی از متفاوت بودن مان را به این عزیزان مدیون هستیم ، دو نفر از این طراحان که یکی از آنها آقای .... (با عنایت به اینکه این دوستان خانواده دارند از بردن اسمشان معذوریم!) بدون لباس ورزشی ، بدون ذخیره ، بدون پزشک تیم ، بدون مترجم و البته بدون... بی گدار به آب زده بود ! در بازی جوانمردانه فوتبال ! مصدوم شد و این بود که ارنج تیم فنی طوبی را از دوباره ریختیم و کلی نفرات را عوض کردیم ! به غیر از این یک دانه شان هم از قرار شنیده ها با خانواده محترم هوس موتور سواری می کنند که بر اثر سرعت غیر مجاز ، نگذاشتن کلاه ایمنی بر سرشان که این کار را در بنیاد طوبی خودمان کلاه گذاشته ایم برایش ! تصادف کرد و لاجرم مصدم شد و رفت سراغ چهار گوشه بنیاد طوبی! خلاصه با دعای خیر شما این عزیزانهم به سلامتی به فعالیت خود ادامه می دهند و در حال حاضر مشغول به خرید شب عید هستند!

اما این اتفاقات یک طرف ، یک حاشیه خیط هم داشتیم! کوچلوی مهدی شیرازی فر قدمش را گذاشت روی تخم چشم پدرش! البته شیرینی را هم ندیدیم اما اون کوچلو قشنگ ترین لحظه را برای مهدی به یادگار گذاشت در سال 87 .

همکارانمان در این سال عناوین زیادی را کسب کردند! آقایاری از بچه های تحریریه سرخاب ( که همیشه منتظر ساعت 30/13 است!! ) برگزیده مسابقات کتابخوانتی کشور شد ، تبریک گفته ایم اما باز می گویم ایول داداش...

در عین شایستگی و بدون هیچ شکست ، سرخاب از روی دکه ها اواخر 87 جمع شد! با این که تلفات زیادی دادیم و حتی نزدیک بود سر دبیر سرخاب سر این قضیه نفله شود ، اما افتخارمان این است که 1300  و شاید بیشتر مشترک داریم...

سال 87 حلقه که خبر های خیلی خیلی خصوصی بنیاد را لو می داد فعال بود! حلقه نویس که مهدیه فاطری است آنقدر برای این حلقه زحمت کشید که روی هر چه شوالیه و رستم بود کم شد! حلقه نویس به شدت دنبال سوژه برای نوشتن است در سال جدید.. پس عنایت فرمایید با توجه به شرایط که در اینجا قید شد و می شود ، به یاری بشتابید...

پیامک آذرپیام و البته سرخاب! را هم که در جریان هستید ؟! پیامک می پذیریم همچنان 09373384810

بنیاد فرهنگی طوبی افق های دور دست را می نگرد و راه طولانی پیش رو را؛ سال 87 سال کار آمدی برای بنیاد طوبی بود، می خواهیم آرزوهایمان را محقق کنیم و به سوی آنها گام برداریم و تحققشان را به تماشا بنشینیم پس آرزوهای طوبایی ها را بخوانیم:

حامد حامدی خسروشاهی: می گویند استادی که به شاگردش بالاتر از جایگاه خود نیاموزد، استادی خوبی نکرده است. یا شاگردی که از جایگاه استاد خود فراتر نرود حق استادی خود را ادا نکرده است. در محضر خیلی عزیزان شاگردی کرده ام و این را افتخار خود می دانم . دوستان طوبی هر کدام برای من حکم یک استاد را دارند . در تفکرات سازنده ای که یافته ام و می یابم ؛ در درس اخلاق که می آموزم و درس زندگی. البته امیدوارم در تشکیل خانواده (قیافه یک آدم به شدت خجالت زده را تصور بفرمایید) شاگرد اهالی طوبی نشوم.

آرزویم به جایگاهی است که افتخار اساتیدم باشم (با این فرض که مایه ی افتخار شدن همیشه مترادف با مشهور شدن نیست) در سایه ی ایزد تبارک / عید همگی مبارک

نقی فرشباف تقی نژاد: تصمیم گرفته ام سبزی را حس کنم ، سبز بودن را به پویا بودن می دانم... گندم را خوب می شناسم در بطن هر دانه ای همین جوانه اصل رویش آن است. سبز بودن تمامی درختان مدیون همین جوانه است.

از باغ و کشتزارها و دشتها فاصله ی اندکی است تا بتوان سبز دید و پویا بود... ما که سبز بودن و پویا شدن را هر لحظه آرزو می کنیم خدایا باران از تو...

مهدی شیرازی فر: آرزو نمیک نم که ای کاش رئیس جمهور فلانی انتخاب شود، آرزو نمی کنم ای کاش بتوان کارتون ها رو بدون هیچ دغدغه خاطری تماشا کنم و لذت ببرم. البته یک آرزو برای طوبایی ها دارم اینکه سلامت باشند و موفق و زندگی شیرین در کنار کانون گرم خانواده.

طوبایی ها   رشیدی – سپهری- علوی- فرهاد و فرشید باغشمال – فاطری – پاسبانی – آقایاری- سلمانی- مباشر و...(چند تا دوست که خودمان ننوشتیم تا از طوبایی بودنشان دفاع کنند! ) منتظریم که آرزوهایتان را برای حلقه به یادگار بگذارید...


/ 6 نظر / 24 بازدید
امیر کریم زاد شریفی

سلام... فرا رسیدن بهار که ترنمی از موسیقی حیات در دل طبیعت است را محضر همکار و دوست بزرگوارم تبریک و تهنیت عرض می نمایم.... سالی مملو از موفقیت و شادی و نشاط را برایتان آرزو می کنم... یا حق

من هم حلقه نشین بودم

تحفه ای از مرحوم قیصر، تقدیم همه حلقویان عزیز: این حنجره٬ این باغ صدا را نفروشید این پنجره٬ این خاطره ها را نفروشید تنها٬ به خدا٬ دلخوشی ما به دل ماست صندوقچه راز خدا را نفروشید سرمایه دل نیست به جز اشک و به جز آه پس دست کم این آب و هوا را نفروشید در دست خدا٬ آینه ای جز دل ما نیست آیینه شمایید٬ شما را نفروشید یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم این هروله سعی و صفا را نفروشید دور از نظر ماست اگر منزل این راه این منظره دورنما را نفروشید...

پاسبانی

دلم بیش از همیشه تنگ است، برای همه چیز . برای همه کس. بی پرده: ! چه توفیری است میان بهار و خزان وقتی انتظاری در میان نباشد؟! بهار برای من! مهر تکرار خورده است. همین یک ریزه فرصت را مغتنم می دانم! که عرض اردات و خدا قوت به بچه های طوبی بگویم. چند ماهی است که در خدمت طوبایی ها بودم هر چند کوتاه اما محضر شما خوبان افتخار بزرگی بود. نو شدن همه چیز بهانه خوبی است برای متفاوت بودن ، نمی دانم شاید سر در نیاوردم اما رک بگویم طوبایی ها جدیت نداشتند یا شاید من ندیده ام! آرزویی ندارم! اما امید آن که هستی بخش رحمان این توفیق را برای بچه های طوبی سلب نکند که در سال جدید طرح ها و ابتکارات که به ذهنشان می رسد در حد حرف نماند! و تصمیمشان برای تغییر جدی باشد! امیدوارم ساقیز نویس که این روزها بیشتر پیله ! کرده ام این چند خط آمیخته به نصیحت که شد را بر من ببخشاید! به عنوان کوچک ترین عضو طوبی ؛ در سایه ایزد تبارک عید همگی بود مبارک...

قافیه/فرشید باغشمال

انتظار داشتم که ویزه نامه نوروزی آذر پیام بسیار بکر و وزین باشد که...نشد! این ویزه نامه حتی با روزهای ساده سال هم فرق داشت. چه بماند به نوروز! همین انتظار را از حلقه نویس هم داشتم در مورد حلقه ...که باز هم نشد! همین انتظار را در موردسرخاب هم .... نه...نه ... از سرخاب هیچ انتظاری نیست! حالا با این همه توی ذوق خوردن ها مگر نای آرزو کردن هم می ماند!؟ پاتوق هم که ظاهرن جایی است که در آن بعضی ها نامحرمند!!! (بچسبیم به بحثهای زوار در رفته فلسفی! پیشنهاد و انتقاد کیلو چند!؟) حرف زیاد است!...خیلی... به خودم قولی داده ام که امیدوارم سر قولم باشم!(اصلن آرزوی من همین قول است!) قول داده ام که دیگر ... تابعد...

سپهري

سلام و درود. بابت آنچه پیش آمد و می توانست بهتر و بسیار بهتر باشد به قدر خودم از همراهانی که امیدها دارند و دوست و یاریگر مایند عذرخواهی نموده و به همراهی و فکر شما احترام گذاشته و برای سال 88 به همدلی و یاری دوستان بزرگ طوبایی ام به اتفاق های خوب بزرگ می اندیشم. سبز و پرتوان تر شوید.