|
یک زمانی حلقه ی مکتوبی منتشر می شد.اگر از قدیمی های بنیاد طوبی باشید به یاد خواهید آورد.چنانکه از شنیده ها حاکیست این حلقه ی مکتوب طرفداران زیادی داشته.این خبرنامه داخلی و خصوصی حاوی مطالب کوتاه و صمیمانه ای بود که زبان خودمانی و طنز را برایش انتخاب کرده بودند.اولین شماره ی حلقه بر می گردد به ١٣٨١.وقتی سید قاسم ناظمی، مدیرعامل بنیاد طوبی آرشیو حلقه شان را به من می دادند موکدا سفارش کردند بهم برگردانید.برایم جالب بود. چیزی در این حلقه های مکتوب و کاهی رنگ بود که باید می فهمیدم و سر در می آوردم.درست مثل میرات کوچک اما پر از خاطرات مادربزرگ ها و پدربزرگ ها.مثل چیزهایی که به ظاهر ساده اند اما دنیایی از حرف و خاطرات را با خود به همراه دارند.وقتی آقای ناظمی حلقه ها را به من میدادند من این حس را در ایشان دیدم. حالا اینکار به من محول می شد.خیلی صحبت ها در این مورد کردیم.ساعت ها گفتگوی لذت بخش و طولانی و نتیجه اینکه بسم اللهی بگویم و شروع کنم. اما از کجا؟ روزها به یافتن پاسخ همین سوال گذشت.تورق آرشیو آذرپیام یکی از کارها بود.هرچند که از آن نام ها و نویسنده ها حالا تعداد کمی را می دیدم و می شناختم.وقتی جویای بعضی ها می شدم جاهایی مثل خبر ٢٠:٣٠ ، سازمان میراث فرهنگی و کلی جاهای مختلف و گوناگون دیگر را می شنیدم. سعی می کردم هویت تازه ی حلقه را کشف کنم.این هویت از وایت برد دفتر تحریریه طوبی آغاز می شد و تا پاتوغ ها می رفت. حلقه ی جدید به موازات شناخت حلقه ی قدیم داشت شکل می گرفت... . بعد از پاتوغ گذشته و سکوتی که در برابر نقدهای دکتر رضایی گفتیم متوجه شدیم این سکوت ها نطفه ی فریادهایی است که کم کم سر بر می آورند.ساققیز را که خواندید؟ همین جا در ادامه ی مطلب می توانید دوباره ببینید و بخوانید.اما فریادهای غیر مکتوب هم بود که تا چند وقت در دفتر شنیده می شد.بهرجهت حضور دکتر رضایی فرصتی شد برای توجه به خیلی مطالب.به گمانم جریانات تازه ای را شاهد خواهیم بود. شما هم می توانید در این جریانات تازه سهیم باشید.اگر همیشه منتظر فرصت بودید مطمئن باشید که این همان فرصت است.باور کنید همین الان که دارم اینها را می نویسم دو تا از جوانان با ایده آمده اند و حسابی با سردبیر مشغول بحث اند.پس معطل نکنید. منتظر شماییم/ ساققیز هول حلیم اشاره: محض بیمناسبتی و به جهت شوخطبعی و تغییر ذائقه دوستان و همینجوری دلمان خواست تا با استادِ منتقدِ منورالفکر مصاحبهای بکنیم تا مبرهن شود که یک من ماست چقدر کره داشته و یک روشنفکر لاجرم به لحاظ ژنی باید در هر زمینهای انتقاد منفی کرده و حتماً اپوزسیون باشد. ** گزارشگر: استاد! ضمن تشکر از حضورتان در تحریریه، اگر امکان دارد این شال گردن ضخیمتان را باز کنید چون هوای اینجا گرمه، ممکن است خدای ناکرده عرق نموده و موقع رفتن بچایید. استاد: نه خیر، این شال محض تریپ روشنفکری و در نقش کراوات سابق(!) بر گردن بنده حضور دارد. اگر از روی نعش من هم رد بشوید این شال را حتی در چله مرداد از دور گردنم باز نمیکنم. گزارشگر: به عنوان اولین سئوال، نظر شما در مورد نشریه آذرپیام چیست؟ استاد: من چون خیلی میفهمم لذا بهتر از شما میدانم که روزنامه یعنی Newspaper. و البته همه روزنامههای دنیا را هر روز میخوانم و اتفاقاً آذرپیام را هم در پنج دقیقه فقط ورق میزنم، زیاد مطلب دندان گیری ندارد. لذا شما باید هشت صفحه آن را کم کنید و در چهار صفحه منتشر کنید و فقط هم در این چهار راه شهناز پخش کنید و لاغیر. گزارشگر: ولی استاد! اگر بخواهیم مجله ژورنال خیاطی را هم ورق بزنیم بیش از پنج دقیقه طول میکشد. شما چطور در پنج دقیقه به آبکی بودن نشریه واقف شدید؟ استاد: ببین جوان! یک چیزی را اول مصاحبه روشنت کنم. این رئیس شما از رفقای من است زیاد حرف بزنی، میدهم شَلوپَلَت کند و در ثانی من هشت نسل امثال تو را درس روزنامهنگاری دادهام. آخه بدبخت! تو در عمرت لوموند خواندهای؟ نیویورکتایمز ورق زدهای؟ واشنگتنپست را دیدهای؟ که حالا ادعای روزنامهنگاری میکنی؟ گزارشگر: ممنون از تهدید فرهنگیتان. حالا بگذریم، به نظر شما غیر از کم کردن صفحات آذرپیام، چه کار دیگری بکنیم تا این نشریهی زرد به سبزی بگراید؟ استاد: شما حتماً هشت صفحه آنرا کم کنید و فرم آن را هم از شکل مستطیل به دایره تبدیل کنید. مطلب هم خیلی مهم است مطالب غنی چاپ کنید. مثلاً ببینید چرا سایت ابطحی پربیننده است؟ مکتوب چرا این همه هواخواه دارد؟ از قوچانی یاد بگیرید که چه میکند.
گزارشگر: استاد! آخه اونها امکانات و پول دارند و احزاب هم پشتشان ایستاده، ما اینجا شونصد نفر آبونه داریم که اونها هم قربونش برم حق آبونه سالانه را دو در میکنند و نمیدهند. استاد: عزیزم! باید حرفهای کار کنید. باید به نویسندگانتان حقالقلم بدهید، شب عیدی هم به هر کدامشان سکه بهار آزادی هدیه کنید. گزارشگر: باشیوا دولانیم استاد جان، ما در بیمه کارمندانمان ماندهایم. شما در تبریزی هستید که مردمش، روزنامه را فقط برای لباس خشکشویی و شیشهپاکنی استفاده میکنند. استاد: به هر حال باید حرفهای کار کنید. اینقدر مزه دارد... اصلاً بروید در تهران یاد بگیرید. البته اول صفحات نشریهتان را کم کرده و در چهار صفحه منتشر کنید بعد بروید کار یاد بگیرید.
گزارشگر: شما از حقالقلم صحبت فرمودید. ولی استنباط ما این بود که اگر نویسنده پول بگیرد و بنویسد دیگر نفس کار فرهنگی از دست میرود و نویسنده سفارشینویس میشود. استاد: کدام نفس، کدام دل... با حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمیشود.
گزارشگر: استاد نظر شما در مورد نشریات بعد از خرداد چیست؟ استاد (عصبی): جلسه را سیاسی نکنید من سئوال سیاسی جواب نمیدهم، من روحیه لطیف ادبی دارم.
گزارشگر: ولی شما الان ابطحی و قوچانی را به عنوان الگو معرفی کردید؟ استاد: ببین با من بحث نکن. من بچه تبریزم و خیلی هم بارم است. همه تبریز را هم عین کف دست میشناسم. و همه بزرگان شهر روزی شاگرد من بودند و الان هم بچههایشان شاگرد من هستند، هفته پیش دختر فلان رئیس دانشگاه را از کلاس بیرون کردم و بهش -5- دادم. باباش زنگ زده و التماس کرد، بعداً 12 دادم تا مشروط نشود.
گزارشگر: بخدا حضرت استاد من هم هفت اندر جد تبریزیام. ولی صِرف تبریزی بودن دلیل برتری بر سایرین نیست. استاد: ببین جوجه! باز پُر رو شدیها! گفتم که من با این رئیس شما جونجونی رفیقم! او خاطر مرا زیاد میخواهد! میدهم قلمت را آویزان گوشت کند ها...! من بیشتر میفهمم یا کُل شماها. من همه کشورها را گشتهام و در همهجای دنیا درس دادهام بیشتر از شما میفهمم که چی به چی است...
گزارشگر: ممنون از تهدید ادبی مجددتان! استاد در مورد ادبیات و نقش آن در ارتقای جامعه مطبوعاتی بفرمایید؟ استاد: ببینید من در کافه نادری با مرحوم بزرگ علوی تیلیت می خوردم. با مرحوم آلاحمد به دربند رفته و آلاسکا مک میزدیم، زرینکوب را عین کف دستم میشناسم و آنقدر با او ایاق و صمیمی بودم که او را «عبدول» صدا میکردیم و البته او مرا آقای دکتر صدا میکرد... خدا بیامرز مرد شکسته نفسی بود. من همین الان وقتی به انگلیس میروم به سر قبر مرحوم خُلد آشیان صادق هدایت رفته و فاتحه ختم میکنم. ضمناً من این شاعر معروف را اصلاً قبول ندارم غزلهایش خیلی کشک است. گزارشگر: استاد خیلی ببخشید ها، اولندش که قبر صادق هدایت در فرانسه است نه انگلیس. دومندش اون فقید در دوره حیات و با توجه به نوشتههاش، زیاد به این اعتقادات پایبند نبوده که شما هر پنجشنبه به خود زحمت میدهید از این ینگه دنیا پا میشید میرید برای فاتحه خوانی. حالا اگر هم خیلی دلتان خواست و رفتید که بایست بوف کور ختم میکردید نه فاتحه! استاد: وقتی میگویم حالیتان نیست همین است. اتفاقاً هدایت مرد مذهبی بود و در کتاب خسی در میقات این موضوع را کاملاً توضیح داده ...
گزارشگر: ولی استاد فکر کنم خسی در میقات نوشته آل احمد است نه هدایت...، حالا بیخیال! استاد شما که با مفاخر صد ساله اخیر ایران اینگونه مانوس بوده و با آنها حشر و نشر داشتید، لااقل از خودتان دو خط شعری ، دیوانی، قصهای دارید؟ استاد: بله بنده در کیهان بچههای زمان صوراسرافیل دو بار شعر گفتهام که یکی همان شعر معروفه: یه توپ دارم قلقلییه ـ سرخ و سفید و آبیه.... البته فقط اینها نیست من آبونمان توفیق و سوراسرافیل بودم. البته توفیق خیلی روزنامه موفقی بود چون به غیر از دماغ اعلیحضرت از همهجای ایشان مینوشت و اصولاً طنز با آزادی رابطه مستقیم داد.
گزارشگر: حالا که صحبت از طنز کردید نظر شما در مورد ستونهای طنز آذرپیام چیست؟ استاد: واقعیت این است که آقای علوی خوب مینویسد ولی سیاسی و غیر معمول ننویسد فقط در باب گرانی یرالما و سوغان بنویسد کفایت است بیشتر ننویسد، من با خانمم آی میخندیمها. اما ساققیز چیز خوبی نیست چون دندانهای من مصنوعی است به دندانهایم میچسبد. من اصلاً عُقدهای شدهام میبینم که هر جوانی نیم کیلو ساققیز دهانش گذاشته و میجود، نه تنها این یارو ساققیزنویس که کل آذرپیام از بیخ باید تغییر کند و این اشعار ترکی را هم درست بنویسید و تحت تاثیر ماهوارهها قرطیبازی در نیاورید! و البته با همان کم کردن صفحات و تقلیل به چهار صفحه شروع کنید و در همین چهارراه شهناز پخش کنید. قدم به قدم پیشرفت خواهید کرد.
گزارشگر: استاد شما آخرین بار آذرپیام را چه موقع خواندهاید؟ استاد: والله قبل از انقلاب به طور مرتب و روزانه، هفتهنامه آذرپیام(!) را میخواندم ولی بعد از انقلاب و به لطف دانشگاه آزاد، چون مدرک تحصیلیام در همه واحدهای دانشگاهی مورد نیاز است لذا فرصت مطالعه آن را ندارم، ولی سه چهار سال پیش یکبار ورق زدم، دیدم که مطلب چندان گیرایی ندارد. البته سرخاب خیلی خوب است و من کفشهایم را در آن میپیچم.
گزارشگر: در پایان ضمن تشکر مجدد، اگر حرف و سخنی مانده، بفرمایید. استاد: نه فرمایشی ندارم! فقط از خودم تشکر میکنم که فرصت دادم تا در کنار من مفتخر به تنفس باشید. شما سی چهل سال بعد از عروج ملکوتی من به این مفاوضت افتخار خواهید کرد. آژانس هم نگیرید خودم خیلی پول دارم آنقدر پول دارم که میتوانم دهتای شما را بخرم و آزاد کنم.
|