
همزمان با سفر رئیس جمهور به آذربایجان شرقی اتفاق افتاد:
جلوگیری از انتشار یک روزنامه به خاطر تیتر یک هفته نامه!

نیروی انتظامی آذربایجان شرقی همزمان با سفر رئیس جمهور محبوب کشور به این استان در یک اقدام قابل تأمل و غیرقانونی و بدون دلیل خاص، از انتشار روزنامه محلی سرخاب در روز پنجشنبه جلوگیری کرد.
در حالی که تیتر اصلی شماره 715 روزنامه سرخاب «مسئولان باید انتقادپذیر باشند» به نقل از امام جمعه یکی از شهرستانها بود افرادی لباس شخصی که خود را به عنوان مامور 110 و پلیس اماکن معرفی کردند، بدون ارائه حکم قضایی و کارت شناسایی، اقدام به جمع آوری شبانه روزنامه از چاپخانه و دفتر روزنامه سرخاب نمودند.
براساس همین گزارش گویا این روزنامه اصولگرا اقدام به چاپ آگهی شماره 307 هفته نامه آذرپیام نموده بود که در آن مطلبی تحت عنوان «از حضورت خوشحال نیستم!» به عنوان آگهی انتشار این هفته نامه اطلاع رسانی شده بود .
شایان ذکر است مطلبی که در هفته نامه آذرپیام با گستره شمالغرب چاپ شده است با نظر بر رویکرد بسیار مثبت، سفرهای استانی آقای رئیس جمهور را قابل تقدیر دانسته و شدیداً در آن از بادمجان دور قاب چینها و چاپلوسان انتقاد شده بود.
شنیده ها حاکی است نیروی انتظامی این استان در اقدامی قابل تامل تر نسبت به جمع آوری هفتهنامه آذرپیام از دکههای مطبوعات هم اقدام کرده و دکه داران مطبوعاتی را جهت ارائه توضیحات در روز شنبه به اداره اماکن فرا خوانده است.گفتنی است هفته نامه آذرپیام از نشریات اصولگرا و عدالتخواه شمالغرب کشور به شمار میآید.
مطلب هفته نامه آذرپیام در ذیل آمده است:
SORKHAB.IR
از حضورت خوشحال نیستیم!
روح الله رشیدی
اصلاً چرا باید خوشحال بود و مثل بعضی ها سر از پا نشناخت؟ مگر قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ «رئیس جمهور به تبریز می آید»، همین. این خبر، کجایش خوشحال کننده است؟ مگر او کار فوق العاده ای انجام می دهد که به یکی از استان های تحت مدیریتش می آید؟! او وظیفه اش را انجام می دهد دیگر. مگر او دارد به مردمش لطف می کند که ما در پوست خود نگنجیم؟!
آری؛ «رئیس جمهور دارد به وظیفه ی ذاتی اش عمل می کند».
گفتنِ این جمله ی اخیر، امروز نسبتاً به سهولت اتفاق می افتد؛ بی آنکه از گفتنش تعجب کنیم.
***
حالا دیگر، بعد از گذشت چهار سال از نخستین سفر استانی دولت، این اتفاق، بسیار معمولی می نماید. این در حالی ست که وقتی در نوزدهم آبان ماه سال 1384، رئیس جمهور، دست وزرایش را گرفته و با خود به استان محروم خراسان جنوبی برد، هیجان وصف ناپذیری به مردمان دست داده بود؛ و این هیجان، نشان از یک رخداد فوف العاده و بی سابقه داشت. این که در آن روز، با شنیدن خبر این سفر، مردم سر از پا نمی شناختند، دلیل داشت. پیشینه ی حضور دولت و مردانش در میان مردم، به یک گسست قابل اعتنا میان دولت و ملت ختم شده بود، که اگر اینگونه نبود چنین هیجانی نیز سر برنمی آورد. اگر چه روسای سابق و اسبق نیز، حتماً سفرهایی به برخی مناطق کشور داشتند؛ اما آنچه سفرهای جدید را متفاوت می نمود، چیز دیگری بود.
***
امروز کم نیستند کسانی در هیبت «نخبه»گی، که این کارِ دولت را چیزی جز «اتلاف وقت» نمی شمارند. در اینکه می توان ایرادات اساسی به تکنیک های به کار رفته در سفرهای استانی دولت وارد کرد، تردیدی نیست ولی آنچه مغفول واقع شده، همان هدفِ اصیل است. اساساً وقوع این سفرها، بی هیچ مزیت دیگری، یک هدفِ بزرگ می تواند باشد و هدفِ بعضی رویدادها، خودشان هستند. یعنی همین که آن کار انجام شد، به واقع هدفش نیز محقق شده است.
این ادعا _که شاید گزاف به نظر آید_ زمانی رنگ واقعیت به خود می گیرد که بازگشتی به عقب داشته و شرایطِ روزگار پیشین را بازخوانی کنیم.
روزی در این کشور، فاصله ی معنادار میان دولت و مردانش با ملت، به مسئله ای ملی تبدیل شده بود. همگان در پی روزنه ای برای ترمیم بسیار جزئی در این گسست به تقلّا افتاده بودند. به مرز «بحران» نیز رسیده بودیم. هم از این رو بود که هر حرف و حدیثی که به انتقاد از این فاصله می پرداخت، طرفداران پرشماری داشت. همان روزها بود که صحبت از سیره ی علی(ع) در برخورد با مردمان، بسیار هیجان انگیز بود و چه احساساتی که به واسطه ی مطالعه ی نامه ی علی(ع) به مالک اشتر برانگیخته نمی شد... همه ی اینها، در واکنش به یک خلاء صورت می گرفت؛ و مگر می شد آن را ندید.
امروز و در آبان ماه سال 1388، پس از دو بار حضور تمام قدّ و جدی دولت در استان های کشور، این سفر تقریباً به «امری عادی» تبدیل شده و این عادی شدن، همان هدفی است که باید محقّق می شد؛ هدف آن بود تا حضور رئیس جمهور و وزراء در حلقه ی مردم، «وظیفه»ی دولتی ها و «حقّ» مردم باشد و به نظر می رسد که به تدریج در حال رسیدن به چنان نقطه ای هستیم. به قدری باید در این مسیر پیش رفت که پس از این، هیچ سفری از سوی هیچ مسئولی، «اتفاق خاص» محسوب نشود. «در دسترس بودن حاکمان جامعه» امری بدیهی، ابتدایی و کاملاً طبیعی است و خلافِ آن، بدعت و خلاف. آنانکه در دسترس اند، به وظیفه ی خود عمل می کنند و آنانکه چنین نیستند، حقوق مردم را ضایع می کنند. و گویا آنچنان این حقوق پامال شده که حتی از دیدن یک فرماندار نیز مشعوف می شویم!
خوشحالی ما زمانی کامل خواهد شد که کسانی از اینکه رئیس جمهورش را در جمع خود می بینند، خوشحال نشوند! و باز خوشحال تر خواهیم بود اگر کسی پس از شنیدن این جمله تعجب نکند: «آقای رئیس جمهور! از حضورت خوشحال نیستیم». خوشحال نیستیم چرا که آن اتفاق که باید، افتاده و رئیس جمهور به یکی از وظایفش عمل کرده، حال باید از این مرحله عبور کرد. از اینکه این سفر را، صرفاً به یک فرصت هیجان انگیز فرو بکاهیم، باید گذشت. میزبانان دولتی نیز باید با پرهیز از خوشحالی های تصنعی به «کار» بپردازند.
البته، شوربختانه باید گفت که سیره ی بعضی دولتی های کم ظرفیت و سطحی نگر، در حال تبدیل کردن این سفرها، به یک مراسم تشریفاتی و پر زرق و برق و البته بی خاصیت است. این عده، بی آنکه «فهم» درستی از موضوع مهمی به نام حضور رئیس جمهور در یک استان داشته باشند، فرصت سوزی کرده و تنها مقداری هزینه بر روی دست می گذارند و بس.
گاهی، برخی تحرکات عجیب و غریب از سوی میزبانان استانی، آدمی را به یاد سفرهای تشریفاتی و مجلّل گذشتگان می اندازد؛ که چگونه با هیبت و جلال و جبروت می آمدند و چند سخنرانی کلیشه ای می کردند و خداحافظ!
این میزبانان استانی بدشان نمی آید که سفرهای استانی را از حالت یک سفر کاری و چالشی خارج کرده و به حاشیه ببرند. در این صورت است که از مواخذه در امان خواهند ماند.
***
براستی «معما چون حل گشت آسان شود»
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۳٠ساعت ۸:٢۱ ق.ظ
توسط
حلقه
نظرات ()
وارث نآمده اهل البیت، مقتول غفلت بشر، سلام!
سلام شهید جهل، شهید نفاق، شهید کبر، سلام!
نطفه ی حقیقتی که ذبح حاکمیت نابحق گشت، غنچه ای که ریشه اش در سقیفه خشکید،
سلام آنگاه که مادرت شبانه تدفین شد. سلام آنگاه که پدرت به سجده گاه، فرقش شکافت.
سلام آنگاه که برادرت حسن مجتبی (ع) در حریم امن ناامن اش، مسموم گشت. سلام آنگاه که حسین(ع) دیگر برادرت، تشنه در کربلا مثله شد...
سلام صبوری زینب(س)، سلام اسارت سجاد(ع)، سلام سرآغاز شهادت ولایت...
سلام "غربت غیبت"
که فلسفه غیبت از زمانی شکل گرفت که مادرت میان در و دیوار ناله سر داد که"فضه مرا دریاب"
تو اولین قربانی نفسانیت مسلمان نمایانی، اولین بغض فرو خورده تاریخ، اولین درد مظلومیت تشیع ...
علی (ع) آن هنگام که تو شهید شدی"غدیر" را فراموش شده یافت و ۲۵ سال سکوت کرد. فاطمه (س) را شهادت تو گواه بود تا بیت الاحزان را برپا کند. حسن (ع) را شهادت تو آموخت که قاتل هم خانه گران اش نیاید. حسین (ع) تشنگی را در شهادت تو چشید.
آتشی که بر در خانه ات برافروخته شد، در کربلا خیمه ها را سوزاند. مسماری که سینه ی بانوی دو عالم را شکافت، تیغ تیزی شد که گلوی حسین(ع) را نشانه رفت. سیلی که بروی دخت پیامبر(ص) نواخته شد، زنجیر را بر گردن خاندان رسول الله در خرابه های شام افکند...
آه، به خدا که کربلا از پر پر شدن غنچه ی وجودت آغاز گشت.
آخرین دردانه ی یاس کبود، اشک بعد از تو جاری شد. مصیبت بالا گرفت و درد سهم حق و حقیقت گشت.
امروز اگر مهدی (عج) تنهاست، مبداش به شهادت تو بر می گردد.روزی که دنائت در نقاب اسلام مصلحتی تازیانه بر پهلوی فاطمه زهرا زد و وجدان، پرده عصیان بر چهره گرفت.شد بر دین و مسلمانی آنچه نباید...
عموی شهید تشیع، محسن علیه السلام، سلام و بعد، به همین زودی، خداحافظ.
شرمگینی انسان را به خدایت برسان.
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۳۱ساعت ٦:٢٤ ب.ظ
توسط
حلقه
نظرات ()
١.داشتیم گذشته خود را رصد می کردیم و از حلقه مکتوب یاد می کردیم که به ناگهان کسی از پشت پرده ظاهر شد که ایها الناس حلقه مکتوب بزودی منتشر خواهد شد ! و ما نوستالوژیک پذیر جو گیر شدیم که وای حلقه مکتوب و ماجرای حمام در سال ٨۴ دوباره زنده شداین داستان را در اینجا بخوانید
٢.جناب غلامی این همه نق ونوق بر سر ما خالی نکنید شما از حلقویان باسابقه تشریف داریدآستین بالا کنید و وارد گود شوید ...
٣ .عزیزان بدانند آذرپیام قدیمی است از سرخاب و یکی دو پیراهن بیشتر پاره کرده است احترام بزرگتر واجب است هرچند سرخاب هم چیز دیگری است.

۴. حال که خبر رسیده است جناب سید قاسم ناظمی از سازمان فرهنگی هنری خلاصی یافته دوستان حلقوی به صورت خود جوش و مردمی آنهم بدون ستاد!مواردی را در تارنماهای وبلاگی خود درج نمودند و سازمان فرهنگی را مورد نقد قرار داده اند اگر عزیزی این مورد را مرتکب شده است می خواهیم فصلی از نقد سازمان را در همین حلقه بیاوریم پس دوستان به ما خبر رسانند تا لینک باکسی از آن را در ذیل همین نوشته تکمیل کنیم.
** خداحافظ ناظمی
** گذشتن از توپ به خاطر ساق پا
** فردا از سازمان می روم
** شهریار و سازمان فرهنگی
** تلفن زنگ می زنه
** خداحافظی سید ناظمی
تعطیلی خانه داستان نویسان و عکاسان تبریز
** شعار و فرهنگ
** ششمین سوگواره شمیم یاس
** تغییر در ساختار فرهنگی شهر تبریز
بهر حال موسس حلقه جناب سید ناظمی است و...
۵. این موضوع یعنی موضوع نقدسازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز با حضور موافقان و مخالفان در این کامنت مطرح می شود دوستان نقادی فرمایند.
۶. حتما موفق باشید تا بعد
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٤ساعت ٧:٥٥ ب.ظ
توسط
حلقه
نظرات ()
این حلقه ما قرار نیست روی آرامش را به خودش بگیرد!
اول: رشیدی و فرشباف
خب اصلا از اصل شکل گیری حلقه برایتان بگویم این مبحث خیلی حرف برای گفتن دارد؛ این ماجرای خبرنامه "خیلی خیلی خصوصی" طوبی هم برایمان دردسر شده است ! از شما که پنهان نباشد تا ما دهانمان را باز می کنیم تا حرف خصوصی بزنیم ،این سردبیر آذرپیام که با واسطه آمد و بی سر و صدا کارش را انجام می دهد، می گوید اجازه بدهید حلقه خوب دم بکشد! این وسط هم سردبیر سرخاب که یک دفعه در تحریریه پیدا می شود و یک باره غیبش می زند می گوید صبر کنید حرف نزنید، حلقه دهانش خشک است!
دوم: سپهری
شنیدن این که مدیر مسئول هفته نامه وزین آذرپیام حضورش در بین بچه های تحریریه این روز ها پر رنگ تر شده کمی عجیب است! از در که وارد می شوی می بینی مدیر مسئول حضور دارد ، نفس عمیق می کشید و از پنجره وارد می شوی می بینی باز هم مدیر مسئول! نمی دانید چه صفایی دارد که مدیر مسئول آذرپیام این جا ، آن جا همه جا باشد و سرخاب بدون مدیر مسئول! این حضور را بچه های تحریریه هفته نامه به فال نیک می گیرند.
سوم:تعداد مجرد های طوبی کاهش می یابد!
آخرش با این تقاضای خبرهای خصوصی طوبی کار دستمان می دهید، اما بدون فوت وقت می گویم که تعداد مجردهای طوبی انگار در حال کاهش می باشد ( سئوال بی جا مانع کسب است) همین قدر بدانید که چند نفر در حال پیوستن به جرگه متاهلین هستند ، این خبر را نصف و نیمه عرض کردیم تا بعدا لوس و خنک نشود و شما هم تا آن زمان توی کفش بمانید!
چهارم : به تحریریه اضافه شد...
یکی از ویراستار های طوبی چهار گوشه بنیاد را ماچ کرد و باز وبند کاپیتانی را داد به خانم حسین پور، آمدنش را به جمع طوبایی ها تبریک می گوییم اما شخص قبلی وصیت نامه ای از خودش بر جا نگذاشته تا به سمع شما برسانیم!
پتجم: جلسه خصوصی و صمیمی یاران نزدیک آذرپیام
چند هفته قبل که حضور مدیرمسئول از آنجا پر رنگ تر شده بود جلسه ای یا اصلش همین پاتوغ نیمه خصوصی داشتیم ، از هر دری صحبت شد و آخر سر گفتیم موضوع پاتوغ چه بود!! عجیب است همه به دنبال موضوع جلسه بودیم ! بگذریم ... جلسه خیلی جالبی بود در نوع خودش ، که با غیبت سردبیر آذرپیام همراه بود بقیه اش خصوصی! اینجا که خصوصی نداریم،داریم؟!
ششم : می دانید که تغییرات در راه است
از سال گذشته این آذرپیام ادعا می کند که تغییر در راه است اما فعلا که چیزی ندیدم ! آذرپیام زمینه های تغییر را به قول سردبیر مهیا کرده است و شاید در شماره 2٨١ این تغییرات را به تدریج شاهد باشید . نکته جالب این است که سرخاب بدون ادعا و بی سرو صدا تغییراتی در صفحات داخلی خود داد و از غافله عقب نماند .
هفتم : اولین و داغ ترین پاتوغ
حتما در شماره 279 آذرپیام خواندید که برخی ها شوکه شده اند از حضور شما! یکی نیست به اینها بگوید شما از این حضور ها در پاتوغ ندید به ما چه؟! اما انصافا پاتوغ متفاوتی بود. در پاتوغ خانا نوشته بودند که تمام محتویات پاتوغ را افشا نمی کنند تا بازارشان کساد نشود! ما هم زیاد افشا نمی کنیم اما این را هم بدانید که پاتوغ فقط جایی برای حرف زدن و چای خوردن نیست . در اولین پاتوغ سال 88 بزن و بکوبی بود که ...
هشتم: آذرپیام از زیر سایه سرخاب بیرون می رود!
عده ای خیال می کنند و چنین برداشت می کنند که آذرپیام ضمیمه هفتگی سرخاب است! نخیر از این خبر ها نیست این جور شایعه ها جنگ روانی است که از سوی سردبیر سرخاب تدارک دیده شده است . در ادامه حرکت هایی برای بیرون رفتن از سایه سرخاب آذرپیام وبلاگ آزمایشی راه اندازی کرد به آدرس www.azarpayam.mihanblog.com
نهم : چه خبر از وبلاگ های حلقویان؟!
همه ی طوبایی ها وبلاگ هایشان فعال است جز پیله و پله ، پیله به خاطر مشکلات فنی وبلاگ فعال نیست و قول داده اند که پیله ی دیگر بسازند! پله هم نمی داند چه بنویسد ! می گوید خودش بیشتر از همه نیازمند خواندن است چه جای نوشتن! اما از همین جا قول می گیرم که با نظام اخلاقی جدیدش دوباره بیاید. پس منتظریم پیله و پله...
دهم: هفته ای که نکوست از شنبه اش پیداست
این شنبه که این شکلی شروع کردیم خدا آخر و عاقبت ما را به خیر بگذراند. با این وضع نمی شود حرف های خصوصی زد شما بپرسید ما قول می دهیم همه چیز را افشا کنیم . پس بپرسید. عجله نکنید ، اول شما بفرمایید
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٩ساعت ۱:٤۱ ب.ظ
توسط
حلقه
نظرات ()

سردبیر پشت تلفن محترمانه تهدیدم می کند که این شنبه منتظریم.خوشی تعطیلات به گمانم زده زیر دلم.شال و کلاه می کنم و دفتر دستکم را از لای تل کاغذهایی که وقت اتاق تکانی عید گوشه ای تلنبار شده اند پیدا می کنم.وارد حیاط بنیاد که می شوم بهار توی باغچه کاملا جا افتاده است.اتاق تحریریه هم تغییر دکوراسیون داده است.سلام و احوالپرسی و تبریکات سرازیر می شود.دروغ نگویم اگر، بیش از همه دلم برای آقای اکبری تنگ شده بود.میدانید،گوش شیطان کر، گویا شنبه های حلقوی دوباره آغاز شده!
تعطیلات نورزوی خود را چگونه گذرانده اید؟
شما را نمی دانم.من که دلم لک زده برای این پرسش.برای انشایی که معلم در کلیشه ای ترین حالت بعد از تعطیلات تکلیف کند و بعد من بمانم و ١٣و چند روزی که گذرانده ام.
این انشا مرا مجبور به کند و کاو می کند.به اینکه ببینم محول الحول شده ام یا نه! یا همان تکرار ٣۶۵ روز گذشته ام؟!! می دانید که سالی که نکوست از بهارش پیداست...
.پاسخ های این دو تا سوال در کنار هم به نظر جالب می آید.شما هم برایمان به این سوالات پاسخ دهید.
١.تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید؟
٢.هشتاد و هشتی ترین کارتان چیست؟
این دو تا سوال را روی نصف A4 نوشتم و دادم دست همکاران ارجمند.هر چند زیر لب غرغری کردند اما ما که نشنیدیم!
1.پدر و مادر و خواهرانم به مسافرت رفته و ما از خانه هایشان نگهبانی دادیم.در پنجمین روز عید هم آب تمام خانه مان را فرا گرفت که خسارت زیادی در این خصوص متحمل شدیم که البته هنوز هم ادامه دارد.
2.خرید یک آپارنمان نقلی!/مهدی شیرازی فر
1.خوب گذرانده ایمان!
2.سرخاب خواندنی ترین.../سردبیر سرخاب
1. مثل همه روزهای سال 87 با این تفاوت که یک ساعت به خوابم بیشتر می شد.
2.منتظر هشتاد و هشتمین روز سال هستم تا در آن روز هشتاد و هشتی ترین کارم را انجام دهم یعنی.../علی آقایاری
1.تعطیلات را به پابوسی امام رضا (ع) رفته بودم.
2.کنکور ارشد...!!!/حامد حامدی
پاسخ میدیر عامل شرکت سخن نگاران طوبی،آقای معین پور طولانی تر از بقیه شد.ما نیز غنیمت شمردیم و تمامش را بدون سانسور برایتان اینجا می گذاریم.
١.وقتی این سوال مطرح شد یادش بخیر،ایام مدرسه را برایم تداعی کرد که معمولا معلم ادبیات بعد از تعطیلات عید یا قبل از آن، بعنوان موضوع انشا مطرح می کردند: تعطیلات نوروزی خود را چگونه گذرانده اید یا می گذرانید؟ راستش در حالت کلی بچه ها دو گونه به این سوال جواب می دادند.بعضی ها از بهار، فصل گل و بلبل شروع می کردند و از مسافرت رفتن و خوش گذراندن های کودکانه و خوردن و بازی کردن می نوشتند.بعضی ها از مسافرت با هواپیما و سکنی گزیدن در هتل های آنچنانی و میهمانی های پر زرق و برق می نوشتند.اما بغیر از این دو نوع، انشاهای دیگری نیز بودند که گه گاه حتی در بین بچه های یک کلاس بیش از یکی دو نفر پیدا نمی شدند که چنین بنویسند و آنها از بی نوروزی سخن می گفتند.
نوروزی بی لباس و مسافرت جدید و خوردن های رنگین و بازیهای شادمانه و وقتی این انشاها تمام می شد، اکثرا با حسی توام با تحسین و حزن به آنها نگریسته می شد.ولی بلاخره نوروز بود و این واقعیت غیر قابل انکار .بهرحال این یک خاطره بود و شاید برای همچو منی نوشتن یک موضوع، آنهم با عنوان تعطیلات نوروزی را چگونه گذرانده اید موضوعی غیر از موارد مطروحه وار انشاها باشد. چرا که افراد به نسبت شرایطی که در آن قرار دارند و دارای دغدغه های خاص خود می باشند گذراندن نوروزی که سالش آغاز شده از جهات بسیاری قابل تامل و بسیار مهم است.از یکطرف دغدغه های مربوط به اوضاع اقتصادی و مالی خود و خانواده، از طرفی مسائل مربوط به وظایف فرهنگی اجتماعی، از طرفی موضوعات مهم سیاسی روز مثل انتخابات در بهار امسال ،دریافت اخباری مربوط به افزایش بیکاری ها و گرانی ها و نیاز به روحیه نشاط و امیدوارانه برای مبارزه با این مشکلات، همه و همه در نحوه گذراندن این تعطیلات موثر بوده و هستند.اما خدا وکیلی اینهمه تعطیلی برای کشورمان خیلی زیاد است.هر چند بهار برای من تنها یک فصل نیست بلکه بالاتر از آن یک پیام است و پیام بهار،یک روز نو، یک تلاش نو،یک رویش نو و یک نگاه نو است.کاش گذراندن تعطیلات نوروزی برای من تولید یک پیام باشد.پیامی از بودن به شدن .پیامی از رویش و شکوفایی،پیامی از ایجاد نشاط و حرکت و امید و پویش و سرزندگی و بالندگی.راستی، تعطیلات نوروز را چگونه گذراندم؟ آیا خود سوال نیاز به گشودن دفتری دیگر از عمر مرا ندارد؟ برای شما چطور؟
٢.اگر ژورنالیستی نگاه کنم باید هشتاد و هشت تا هشتاد و هشتی ترین کارها را ردیف کنم که در ٨/٨/٨٨ نیز محقق شوند! اما خوب یک ژورنالیست نیستم لکن ژورنالیست ها را دوست دارم و در جمع شان هستم.تلاش می کنم مطبوعاتی باشم و برای طوبی کاری در شان نام طوبی که حکایت درختی بهشتیست بکنم.این عنوان حکایت یک شادی و نشاط است.این عنوان حکایت انسانهای با نشاط است.اما اگر از باب آرزو بر جوانان عیب نیست باشد،یکی از هشتاد و هشتی های ما به چاپ رساندن رنگی نشریه سرخاب است.که مدتهاست خواست برو بچه های مخلص و دست به قلم نشریه است.اگر اجل امانمان دهد و ایام بر وفق مراد نشریه باشد و دست های همکاری بگرمی فشرده شوند و همت ها بخرج روند، شاید عنقریب چنین موضوعی به سامان برسد و ادریبهشت ماه بهشتی، برای طوبی نیز ارمغانی جهت رنگی کردن نشریه سرخاب بیاورد.اما تا ٨/٨/٨٨ کارهای زیادی برای هشتاد و هشتی کردن داریم که اگر توفیق حق یارمان باشد،شدنیست و ما توفیق الا بالله.
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢٢ساعت ۱٠:۱٢ ق.ظ
توسط
حلقه
نظرات ()
آدم ها هر کدامشان برای خودشان دنیایی دارند که خاص خودشان است.همیشه عاشق این دنیاها بودم.از اینکه کشف کنم و بفهمم لذت می بردم.پس آموختم شنونده خوبی باشم و شدم.بعدتر ها خواستم این لذت را به دیگران هم تقدیم کنم.پس دریافتم باید بنویسم و نوشتم.
در خیالات دوره نوجوانی همیشه به دفتر روزنامه ای فکر می کردم که کارم آنجا باشد.بعدتر که بزرگ شدم و زندگی کم کم رخ نمود فهمیدم آرزوهای ما قسمتی از زندگیست که انگار سهمش خیلی کم است.پس آن زمان که به دفتر طوبی برای کار دعوت شدم گمان کردم خیالی بیش نیست و یا زندگی دارد باهام شوخی می کند.
شوخی نبود.هرچند شاغل بودم و غیر از آن هزارتا دغدغه ی کوچک و بزرگ برای خودم تراشیده بودم اما شنبه ها را مرخصی گرفتم و آرزوی نوجوانی ام را برآورده کردم.خیلی لذت بخش بود.به آن دفتر بزرگ و خانه مانند با آن پله های تاب خورده و موکت و کاغذدیواری ها و کرکره های سبز مه گرفته آن شمعدانی های پای پنجره عشق می کردم.جمعه ها برای رسیدن شنبه ای که من می شدم عضو بچه های تحریریه لحظه شماری می کردم.
بچه های تحریریه ای که نمی شناختمشان! آقایونی که بیشتر از من ماخوذ به حیا بودند و شاید در سراسر روز بیش از یک سلام و خداحافظ باهاشان همکلام نشدم.صبح ها،آقای فرشباف سردبیر خوش اخلاقی که هیچ گاه لبخند از لبانش پاک نشد و پاسخ به سوال من که این هفته چه خبر؟ را دیگر از حفظ شده بود.آقای شیرازی فر و صدای رینگ تن کودک و حس رنگی پدر شدن.داستان تیترها و وام ها و قرض ها و زندگی واقعی.علی آقایاری و سکوت بی پایان و مصاحبه ای که به مناسبت کتابخوان نمونه کشور اتفاق افتاد و سخت ترین مصاحبه ای بود که داشتم.عصرها آقای رشیدی، جرئت و اعتماد بنفسی که بعد از گفتگوها نصیبت می شد.حامد حامدی برادر کوچکی که یک فیلسوف خجالتی را تداعی می کرد.
شنبه ها را حلقوی کردیم.اما اینکه حلقوی ماندگارش کنیم نمی دانم.این روزهای آخر سال که همه یک جورهایی در تلاطم اند.مدام دارند حساب ٣۶۵ روز گذشته شان را می کنند و برای ٣۶۵ روز بعدی فکر می کنند.طوبایی ها را در ذیل همین مطلب بخوانید و از آرزوهایتان برایمان بگویید! اینهمه آرزو کنار هم معجون خاصی می شود که باید آنرا چشید.
حلقویانی که با تمام اوج و فرودهای حلقه نویس کنار آمدید، حلقویانی که صبوری کردید و حلقوی ماندید ، ازتان ممنونم.
نوروزتان پیروز/ یا علی
____________________________________________________________________

اگر یادتان باشد در نشریه وزین آذرپیام ! به این جمله بر خورده اید: " محل قرا را که می شناسید؟"
تبریز ، شریعتی جنوبی، کوچه ارک ، بنیاد فرهنگی طوبی؛ هنگامی که به تحریریه پا می گذاریم تحریریه قدیمی رنگ و رو رفته که خمودگی را به همکاران القا می کرد ، چهره ای جدید و متفاوت یافته است! البته سه ساعت طول کشیده که دور خودمان پیچیده و در نهایت تنها یک میز را جا به جا کردیم! همکاران دور هم جمع شده اند و بوی تغییرات می دهند! تغییراتی مبتنی بر "متفاوت بودن" و "خواندنی تر شدن" ، برای بهر وری بیشتر. سردبیر سرخاب و بچه های تحریریه برای ویژه نامه نورورزی بهاریه مشغول هستند ! گاهی بعضی کارها با آنکه بخشی از زندگی ما را تشکیل می دهند، سخت رخ می نمایند- یکی همین نوشتن برای ویژه نامه نوروزی بهاریه است- که همکاران ما قرار بود در "بنیا طوبی" برای شما تدارک ببیند!! همکاران بنیاد طوبی فرصت را غنیمت شمره و با تلاش دست به کار شده بودند برای نوشتن ویژنامه نوروز!
حامد حامدی خسروشاهی همکاران را جمع کرده است ، نقی فرشباف تقی نژاد همان سردبیر کوچک ! و بزرگ سرخاب با کاغذ و قلمی نشسته و منتظر بود ، حرف بزنیم و پیشنهاد بدهیم ، می نوشت اما تردید داشت و خط می زد! روح الله رشیدی سر دبیر آذرپیام هم این روزها فکرش مشغول است، مدام با خودش حرف می زند راه می رود و گاهی به ما گوشزد می کند که بچه ها به پشت سر نیز باید نگاهی بیندازیم تا بدانیم که " می توانیم" . رشیدی حرف قشنگی گفت ؛ آری، بنیاد طوبی در سال های اخیر شدن ها و توانستن ها را تجربه کرده است، اکنون که آذرپیام و سرخاب به اینجا رسیده ، حاصل ماه ها تلاش همکاران در بخش های مختلف بنیاد طوبی است.
از شهروندان شدید پوزش می خواهیم چرا که نتوانستیم ! نخواستیم ! نخواستند ! این ویژه نامه را برای شما تدارک ببینیم! با وجود اینکه سردبیر یا مدیر مسئول و یا هر کی مراتب اعتذار رسمی خودشان را اعلام نکرده اند اما حلقه به نمایندگی از این ها پوزش می خواهد! البته دلیل اینکه تدارک ندیدیم خستگی نبود ! بلکه بی توجهی و بی برنامگی...
یک سال تمام گفتیم و نوشتیم و هر گز خسته نشدیم و باز می گوییم و می خوانید و یارمان مید هید. اگر به آرشیو "طوبی" تان نگاهی بیندازید و کمی هم سلول های خاکستری تان را تحت فشار قرار دهید ، حتما به خاطر مبارک خواهد آمد که در این سال اتفاقات زیادی در بنیاد طوبی رخ داد، این اتفاقات در تمام بخش های آذرپیام و سرخاب رخ داد، اعم از مدیریت ، اداری ، فنی ، تحریریه و ... از این اتفاقات بعضا خوش و گاهی تلخ هیچ یک از دوستان از غافله عقب نماندند ؛ به تحریریه نشریه و روزنامه لنگ و لوک هایی اضافه شده اند ، همه جوان و پر انرژِی ! به صفحات کاغذی نگاه بندازید اسم ها را پیدا می کنید!
الان می خواستم خبر های خیلی خیلی خصوصی بنیاد را بازگو کنم اما ! سردبیر سرخاب از پشت صحنه! با حرکات نمایشی از خودش که ناگهان شصت پای راستش بر اثر همین حرکات رفت توی چشم چپش اشاره می کند که این کار را نکنم؛ اما در راستای مخاطب سالاری این خبر ها هم بر ملا می کنیم؛ سال 87 مدیر عامل سابق چهارگوشه بنیاد را ماچ کرده و مدیر عاملی را بدرود گفت ، حتا یادم هست موقع ماچ کردن حواسمان نبود و آقا سید نه پاداش و لوح برایمان گذاشت و نه ... البته همان موقع فهمیدیم که طوبی ای هابرای سکه ، لوح سپاس نمی نویسند ، به قول پاتوغ خانای آذرپیام هیچکدام نیز به نان نوشتن محتاج نیستند! به باور فرهاد باغشمال ساقیز نویس: " اگر نویسنده پول بگیرد دیگر نفس کار فرهنگی از دست می رود و نویسنده سفارشی نویس می شود!" اما از قرار معلوم مدیر عمل جدید که عرض ارادت خاصی داریم خدمتشان ! ( به حساب دستمال کشی نگذارید) شب عیدی به هر کدام از بچه ها سکه بهار آزادی هدیه می کند!! ( هنوز به دستمان نرسیده است)
سرخاب دو سال بود که روزنامه ای متفاوت و خواندنی تا این اواخر روی دکه می برد، و کسی غیر از شما خوانندگان عزیزمان قدرش ا نمی دانست ولی بالاخره یکی از اهالی قلم اراده کرد و روزنامه های تبریز را محکی زد و معلوم شد که سرخاب بیش از سایر روزنامه های محلی مورد توجه شهروندان قرار گرفته است. البته کارشناسان مطبوعات بر این باورند که سردبیر سرخاب شب و روز گزینه سرخاب را در نظر سنجی خودش انتخاب می کرد! اما این آغازی برای تازگی بود...
در بخش فنی طوبی هم اتفاقات ناخوشایند اما جالبی افتاد ، طراحان عزیز که الحق بخشی از متفاوت بودن مان را به این عزیزان مدیون هستیم ، دو نفر از این طراحان که یکی از آنها آقای .... (با عنایت به اینکه این دوستان خانواده دارند از بردن اسمشان معذوریم!) بدون لباس ورزشی ، بدون ذخیره ، بدون پزشک تیم ، بدون مترجم و البته بدون... بی گدار به آب زده بود ! در بازی جوانمردانه فوتبال ! مصدوم شد و این بود که ارنج تیم فنی طوبی را از دوباره ریختیم و کلی نفرات را عوض کردیم ! به غیر از این یک دانه شان هم از قرار شنیده ها با خانواده محترم هوس موتور سواری می کنند که بر اثر سرعت غیر مجاز ، نگذاشتن کلاه ایمنی بر سرشان که این کار را در بنیاد طوبی خودمان کلاه گذاشته ایم برایش ! تصادف کرد و لاجرم مصدم شد و رفت سراغ چهار گوشه بنیاد طوبی! خلاصه با دعای خیر شما این عزیزانهم به سلامتی به فعالیت خود ادامه می دهند و در حال حاضر مشغول به خرید شب عید هستند!
اما این اتفاقات یک طرف ، یک حاشیه خیط هم داشتیم! کوچلوی مهدی شیرازی فر قدمش را گذاشت روی تخم چشم پدرش! البته شیرینی را هم ندیدیم اما اون کوچلو قشنگ ترین لحظه را برای مهدی به یادگار گذاشت در سال 87 .
همکارانمان در این سال عناوین زیادی را کسب کردند! آقایاری از بچه های تحریریه سرخاب ( که همیشه منتظر ساعت 30/13 است!! ) برگزیده مسابقات کتابخوانتی کشور شد ، تبریک گفته ایم اما باز می گویم ایول داداش...
در عین شایستگی و بدون هیچ شکست ، سرخاب از روی دکه ها اواخر 87 جمع شد! با این که تلفات زیادی دادیم و حتی نزدیک بود سر دبیر سرخاب سر این قضیه نفله شود ، اما افتخارمان این است که 1300 و شاید بیشتر مشترک داریم...
سال 87 حلقه که خبر های خیلی خیلی خصوصی بنیاد را لو می داد فعال بود! حلقه نویس که مهدیه فاطری است آنقدر برای این حلقه زحمت کشید که روی هر چه شوالیه و رستم بود کم شد! حلقه نویس به شدت دنبال سوژه برای نوشتن است در سال جدید.. پس عنایت فرمایید با توجه به شرایط که در اینجا قید شد و می شود ، به یاری بشتابید...
پیامک آذرپیام و البته سرخاب! را هم که در جریان هستید ؟! پیامک می پذیریم همچنان 09373384810
بنیاد فرهنگی طوبی افق های دور دست را می نگرد و راه طولانی پیش رو را؛ سال 87 سال کار آمدی برای بنیاد طوبی بود، می خواهیم آرزوهایمان را محقق کنیم و به سوی آنها گام برداریم و تحققشان را به تماشا بنشینیم پس آرزوهای طوبایی ها را بخوانیم:
حامد حامدی خسروشاهی: می گویند استادی که به شاگردش بالاتر از جایگاه خود نیاموزد، استادی خوبی نکرده است. یا شاگردی که از جایگاه استاد خود فراتر نرود حق استادی خود را ادا نکرده است. در محضر خیلی عزیزان شاگردی کرده ام و این را افتخار خود می دانم . دوستان طوبی هر کدام برای من حکم یک استاد را دارند . در تفکرات سازنده ای که یافته ام و می یابم ؛ در درس اخلاق که می آموزم و درس زندگی. البته امیدوارم در تشکیل خانواده (قیافه یک آدم به شدت خجالت زده را تصور بفرمایید) شاگرد اهالی طوبی نشوم.
آرزویم به جایگاهی است که افتخار اساتیدم باشم (با این فرض که مایه ی افتخار شدن همیشه مترادف با مشهور شدن نیست) در سایه ی ایزد تبارک / عید همگی مبارک
نقی فرشباف تقی نژاد: تصمیم گرفته ام سبزی را حس کنم ، سبز بودن را به پویا بودن می دانم... گندم را خوب می شناسم در بطن هر دانه ای همین جوانه اصل رویش آن است. سبز بودن تمامی درختان مدیون همین جوانه است.
از باغ و کشتزارها و دشتها فاصله ی اندکی است تا بتوان سبز دید و پویا بود... ما که سبز بودن و پویا شدن را هر لحظه آرزو می کنیم خدایا باران از تو...
مهدی شیرازی فر: آرزو نمیک نم که ای کاش رئیس جمهور فلانی انتخاب شود، آرزو نمی کنم ای کاش بتوان کارتون ها رو بدون هیچ دغدغه خاطری تماشا کنم و لذت ببرم. البته یک آرزو برای طوبایی ها دارم اینکه سلامت باشند و موفق و زندگی شیرین در کنار کانون گرم خانواده.
طوبایی ها رشیدی – سپهری- علوی- فرهاد و فرشید باغشمال – فاطری – پاسبانی – آقایاری- سلمانی- مباشر و...(چند تا دوست که خودمان ننوشتیم تا از طوبایی بودنشان دفاع کنند! ) منتظریم که آرزوهایتان را برای حلقه به یادگار بگذارید...
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٧ساعت ۱۱:۳٦ ب.ظ
توسط
حلقه
نظرات ()
امان از این هوای تبریز.شب که می خوابی هوا، هوای بهار است و صبح اخم کرده! بعد چند تا خمیازه ی بلند و ناگهان برف و کولاک!
مثل ما.مثل احوال خودمان.یک لحظه شاد و لحظه ی بعد داغون! گفتم که زمستان هر بازی که دارد رو کرده است!
از خانم حسین زاده جویای فاکس هایی می شوم که اصولا بایستی تا پنج شنبه ی قبل می رسیدند و فعلا که نرسیده اند.سردبیر می خندد و می گوید فکر می کنید با یک بار درخواست یادداشت ها را می فرستند؟ در جریانم.می دانم که ما اخلاقمان هم متغیر است.خانم سپهری پایین نشسته اند.تیر خلاص غافلگیری های امروز توی دستشان است.
چاپ دوم لشکر خوبان

چرا غافلگیری؟ هفته ی پیش شنبه از ایشان پیگیر چاپ مجدد کتابشان بودم برای درج در اخبار حلقه.گفتند هنوز کار زیاد است.قرار است یکسری اصلاحاتی انجام شود و با دفتر ادبیات پایداری تهران صحبت کرده ایم بناشده اینجا ویراستاری کنیم و برایشان بفرستیم.خلاصه که کار زیاد است و به این زودی ها انتظار چاپ مجدد نیست و چیزی در حلقه ننویسیم. امروز که چاپ مجدد با شکل و شمایل جدید به دستمان رسید بهت زده شدیم.خانم سپهری هم خوشحال بود و هم متعجب که تا یک هفته پیش کار تایپ و ویراستاری مجدد با خودمان بود امروز بدون اطلاع ...! پس نتیجه گرفتیم که این حال به حال شدن و تغییر منحصر و محلی نبوده و تقریبا در تمام کشور شیوع دارد.فعلا از خارج کشور ،مطلع نیستیم تا بدانیم این اپیدمی جهانی است یا خیر! اینکه چنین کارهای فوق العاده هماهنگی اتفاق می افتد یا نه.
بگذرید! شما هم مثل ما که از خیر دوربین دفتر گذشتیم و به این موبایل های دوربین دار قناعت کردیم،از خیر تماس با دکتر فرشبافیان،از خیر صبحانه ها و از ...!!!
یک تبریک صمیمانه و جانانه خدمت جناب آقای اسدی،نویسنده ی مقاله های فلسفی و سر سخت ترین منتقد سردبیر هفته نامه، بابت پایان خدمت سربازی.قول شیرینی برای پاتوغ آینده را از ایشان گرفته ایم.فکر کنم حالا آن شعر "امشب من در اوج آسمانم" برایشان صدق کند.
سرخاب هرچند که روی دکه نیست،لیکن همچنان پویا دارد ادامه می دهد.صفحه ی ٨ کلی تغییرات ظاهری دارد ضمن اینکه یک روز در میان ستون حاشیه را اضافه کرده اند که کاریکاتورهایی از اخبار مندرج روزنامه را شامل می شود.
مدیری این ستون را جناب آقای مباشر و دوستان کاریکاتوریست شان بر عهده دارند.این گروه جوان و فعال برگزاری نمایشگاهی را نیز بر عهده دارند که خبر کامل را از اینجا بخوانید.
منتظر نظرات و پیشنهادات شما برای سرخاب و آذرپیام ٨٨ هستیم.
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱٠ساعت ۱:۳٩ ب.ظ
توسط
حلقه
نظرات ()
یک زمانی حلقه ی مکتوبی منتشر می شد.اگر از قدیمی های بنیاد طوبی باشید به یاد خواهید آورد.چنانکه از شنیده ها حاکیست این حلقه ی مکتوب طرفداران زیادی داشته.این خبرنامه داخلی و خصوصی حاوی مطالب کوتاه و صمیمانه ای بود که زبان خودمانی و طنز را برایش انتخاب کرده بودند.اولین شماره ی حلقه بر می گردد به ١٣٨١.وقتی سید قاسم ناظمی، مدیرعامل بنیاد طوبی آرشیو حلقه شان را به من می دادند موکدا سفارش کردند بهم برگردانید.برایم جالب بود.
چیزی در این حلقه های مکتوب و کاهی رنگ بود که باید می فهمیدم و سر در می آوردم.درست مثل میرات کوچک اما پر از خاطرات مادربزرگ ها و پدربزرگ ها.مثل چیزهایی که به ظاهر ساده اند اما دنیایی از حرف و خاطرات را با خود به همراه دارند.وقتی آقای ناظمی حلقه ها را به من میدادند من این حس را در ایشان دیدم.
حالا اینکار به من محول می شد.خیلی صحبت ها در این مورد کردیم.ساعت ها گفتگوی لذت بخش و طولانی و نتیجه اینکه بسم اللهی بگویم و شروع کنم.
اما از کجا؟
روزها به یافتن پاسخ همین سوال گذشت.تورق آرشیو آذرپیام یکی از کارها بود.هرچند که از آن نام ها و نویسنده ها حالا تعداد کمی را می دیدم و می شناختم.وقتی جویای بعضی ها می شدم جاهایی مثل خبر ٢٠:٣٠ ، سازمان میراث فرهنگی و کلی جاهای مختلف و گوناگون دیگر را می شنیدم.
سعی می کردم هویت تازه ی حلقه را کشف کنم.این هویت از وایت برد دفتر تحریریه طوبی آغاز می شد و تا پاتوغ ها می رفت.
حلقه ی جدید به موازات شناخت حلقه ی قدیم داشت شکل می گرفت...
.
بعد از پاتوغ گذشته و سکوتی که در برابر نقدهای دکتر رضایی گفتیم متوجه شدیم این سکوت ها نطفه ی فریادهایی است که کم کم سر بر می آورند.ساققیز را که خواندید؟ همین جا در ادامه ی مطلب می توانید دوباره ببینید و بخوانید.اما فریادهای غیر مکتوب هم بود که تا چند وقت در دفتر شنیده می شد.بهرجهت حضور دکتر رضایی فرصتی شد برای توجه به خیلی مطالب.به گمانم جریانات تازه ای را شاهد خواهیم بود.
شما هم می توانید در این جریانات تازه سهیم باشید.اگر همیشه منتظر فرصت بودید مطمئن باشید که این همان فرصت است.باور کنید همین الان که دارم اینها را می نویسم دو تا از جوانان با ایده آمده اند و حسابی با سردبیر مشغول بحث اند.پس معطل نکنید.
منتظر شماییم/
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۳ساعت ٢:٤٤ ب.ظ
توسط
حلقه
نظرات ()

این هفته: پاتوغ
اینهفته در پاتوغ میزبان دکتر رضایی،از اساتید دانشگاه بودیم.جلسه ی متفاوتی بود.خاصه اینکه دکتر نقدهای فراوانی به مجموعه داشتند.از خاطرات شیرین شان که بگذریم نقدهای دکتر آنچنان بودند که همگی ساکت مانده بودیم.اولین پاتوغی بود که در آرامش برگزار شد.سوال پیچی اتفاق نیفتاد و تذکری بابت کوتاه کردن حرف ها شنیده نشد.نه اینکه نقدها را بپذیریم،اصلا نقدها به گونه ای بودند که از اساس همه چیز را زیر سوال می بردند.از تغییر قطع صفحات روزنامه و حتی شکل آن تا بومی که نه،محلی کردن روزنامه.بهرجهت مطالبشان را آویزه ی گوش کردیم و آن قسمت که شدنی بود و کاربردی را حتما انجام خواهیم داد.دکتر در اثنای صحبت هایشان به قسمتی رسیدند که ما از همین جا اعلام می کنیم بدون هماهنگی بوده و به خدا با دکتر روی هم نریخته بودیم! یک مطالبی بود که حدیث "لا دین من لا معاش له" در آن مطرح شد و همه ی ما جوانان بی ادعای بی بضاعت را به وجد آورد.البته بعد اینکه به مدیر مسئول و سردبیر نگاهی انداختیم، استغفرللهی گفتیم و چای مان را سر کشیدیم.اصلا ما را چه به این فکرها! جناب دکنر هم در انتهای صحبت هایشان بعد از کلی قربن صدقه رفتن و تعریف از بنیاد طوبی،چند نصیحت پدرانه در باب حذف برخی ستون های هفته نامه فرمودند که رنگ به رخسارمان نماند و دیدیم با این اوصاف ممکن است از هفته ی بعد هفته نامه ای را شاهد باشیم که شبیه فروشگاه زنجیره ای باشد! آخر ماغازا تنها ستونی بود که دکتر آنرا تایید کردند! آنهم دلایلی داشت که خواستید خصوصی خدمتتان عرض می کنم!
خلاصه جای خیلی ها خالی بود.
هفته ی پیش گزارشی از موسسه ی فرهنگی هاتف به مدیریت بهزاد پروین قدس را در آذرپیام خواندید.شاید شما هم مثل من بعد از کلی تعجب، متاسف شده باشید.تعجب از اینکه چرا باید چنین مجموعه ی ارزشمندی در یک آپارتمان مسکونی و کوچک محصور بماند در حالیکه مسئولین ما مدام از حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس می گویند و دائما نگرانند که نسل سوم و بعد از آن با چنین مفاهیم و میراثی بیگانه بماند! موسسه ی هاتف چنانکه از گزارش دوستان برمی آید درست مثل چشمه ای برای ایده ها و سوژه های ناب نگفته برای داستانویسی و فیلم سازی و ... است.چشمه ای که به عمد!!! یا به سهو مهجور مانده و کمتر کسی موفق به نوشیدن از این چشمه ی گوارا می شود! بهرحال جناب آقای پروین قدس و موسسه شان همان آب در کوزه ایست که خیلی ها آنرا در گرد هیچ جهانی نمی یابند.اینجاست که متاسف می شویم!خیلی هم متاسف می شویم.
در شماره های اخیر آذرپیام ، آثار کاریکاتوریست جوان تبریزی، امیر مباشر را به تماشا نشسته ایم.با خبر شدیم آثار این دوست عزیز به مرحله کشوری جشنواره عدالت و امید راه یافته است.صمیمانه این موفقیت را بهشان تبریک می گوییم و منتظر موفقیت های آینده شان هستیم.
وقتی قرار است بهار بزودی برسد،زمستان هر چه دارد رو می کند. درخت اگر بی تجربه باشد و سست،شاید دیگر از خواب زمستانی برنخیزد!
می دانید، گاهی همین باور ساده ی آمدن بهار سخت می شود.اینجوری می فهمی تا نیامده باید تکانی به خودت بدهی.که ممکن است بیاید و برود و خبردار نشوی!
امروز وقتی غوغای گنجشکان روی درخت حیاط دفتر به هوا بود، آمدن بهار یادم آمد.
خلاصه یادتان باشد!مسافری در راه است!
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٦ساعت ۳:٠٥ ب.ظ
توسط
حلقه
نظرات ()
تقصیر شما نیست.مدام آمدید و دیدید این شمعی که ما در تاریکی برافروختیم خاموش نشده همچنان به شدت و حدت می تابد!!! صبوری کردید،صبوری کردید آخر گفتید دیگر چه قدر صبر؟!! حق دارید!
ولی باور کنید ما هم مقصر نیستیم.الان تصور بفرمایید حلقه نویس بیشتر کنستانتره است تا خودش! امان از این بلای خانمان سوز، از این تحلیل بر انرژی و خلاقیت و روحیه! اعتیاد؟ ای بابا...نخیر! بدتر!
امتحان!
آنهم از نوع پایان ترمش! آنهم از نوع دست نخورده در طول ترمش!
هان؟...چی؟ بلا بدور؟ گل گفتی بلا بدور...امتحان بدور! زندگی زهرمارمان شد! خب حقمان است! وقتی آدم بخواهد در یک ماه و نیم قریب به ۶،٧ کتاب ٣٠٠ صفحه ای را یاد بگیرد( دقت کنید : یاد بگیرد) بهتر از این هم نمی شود!
حالا چرا یاد بگیرد؟ چون اساتید محترم مهارت دارند که چه جوری سوال طرح کنند که حتی برای گرفتن یک ١٠ ناقابل هم باید کل کتاب را یاد گرفته باشی! بماند دوستان!
بماند این قصه پر سوز! فقط حلالتان نمی کنیم اگر دعایمان نکنید تا مشروط نشویم!
در این مدتی که نبودیم اتفاق های چندانی نیفتاده، فکر می کنم از اثرات همان امتحانات است.پاتوغ هم که تعطیل بوده!
اما دست خالی هم نیستیم.
سرخاب، لباس نو کرد!
سرخاب عید نوروز نرسیده، خانه تکانی کرده و شکل و شمایل اش را تغییر داده است.تنوع ستون ها هم قابل مشاهده است.یک بخش ویژه ای به اسم خبرچین هم ایجاد شده که شما می توانید با مطالعه ی آن در عرض چند دقیقه، کلی از وضع اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی و ... مملکت مطلع شوید! آنچنان که از خبرها بر می آید، این تنوع ها و تازه شدن ها باز هم ادامه دارد.
یک شماره ای راه اندازی شده بابت ارتباطات پیامکی مردمی...خود شماره هم بسیار مردمی می باشد.٠٩٣٧٣٣٨۴٨١٠ راحتی شماره را دارید؟ رند، هلو! کافیست یکبار بخوانید تا حفظ شوید! می بینید ما چقدر به فکر شماییم دیگر؟ کلی گشتیم تا همچین شماره ای را گیر آوردیم!
پس؛ به ما اس ام اس بزنید!
فقط سر جدتان، گوشی های خودمان پر است از اطلاعات وضعیت آخرین ذخیره سازی های سیلوهای گندم ممفیس و تبس و روابط عزیز مصر با آخن آتون !
پیشنهادها،انتقادها، و نظرات خود را با ما در میان بگذارید! ( با صدای تبلیغاتی بخوانید اثر گذاری اش بالا رود!)
فقط یک نکته وقتی تعریف و تشکر می کنید مشخص بفرمایید سرخاب یا آذرپیام! در مورد انتقادها هم که کاملا مشخص است!
دوستان هم اینک یک خبر به من دادند که عزیزی قبول زحمت کرده و پیامکی با این مضمون فرستاده اند که "تبریک میگم!" ما هم به شما تبریک میگیم.( چی و چرایش خصوصی است.درج نفرموده اند ما هم نمی نویسیم!)
خبری هم داریم مبنی بر اینکه شایعه شده روزنامه ی سرخاب از روز شنبه در دکه ها نایاب خواهد شد!( سرعت خبرگزاری را دارید که؟ قبل از موعد خبرش را مخابره می کنند!!!) حالا اینکه چرا؟ ما هم بی اطلاعیم! مطلع هم باشیم نمی توانیم بگوییم! تنها مشترکین محترم که نردیک به ١٢٠٠ نفر می باشند قادر به دریافت روزنامه اند که کارشناسان این رقم را خوشحال کننده توصیف می کنند!( بیابید پرتغال فروش را! چی کار کنیم نمیشه واضح تر گفت!)
شیوع مصدومیت
بعد از بهبود کامل جناب فتوت آرا در بخش فنی،همکارشان جناب آقای همدست دچار مصدومیت از ناحیه پا شده اند.برایشان آرزوی سلامتی داریم.بدین ترتیب این قضیه ی مصدومیت گویا شیوع پیدا کرده و اگر این هفته دیدید ما نیامدیم بدانید که بله!...البته می ترسم قبل از حادثه،حلقویان محترم و خوانندگان دست بکار شوند و بابت اینهمه تاخیر، چنانچه در کامنت ها هم آمده مصدوم سهله، حلق آویزمان کنند!
برخورد از نوع نزدیک : ده شب، ده نشست
یکی از کارهای خوب و قابلی که این رورها به مناسبت دهه فجر در حال برگزاریست ،برنامه ١٠ شب ،١٠ نشست است که هر روز از ساعت 30/18 تا 30/20 در حسینیه عمارت شهرداری تبریز برگزار می شود. نمونه ی زنده ای از برنامه های خاطره گویی مبارزین، فعالان و زندانیان قبل از انقلاب...فرصت کردید سری بزنید!
و اما پاتوغ؛
به اطلاع کلیه علاقمندان پاتوغ می رساند این هفته روز چهارشنبه ٢٣/١١/٨٧،دوستان با نقد و بررسی به انضمام چای و بقیه مخلفات پذیرای شمایند. مهمان ویژه هم داریم: دکتر عباسعلی رضایی از اساتید دانشگاه تبریز، با نگاهی کارشناسانه، آذرپیام و سرخاب را نقد خواهد کرد.
ساعت ١۶ الی ١٨...منتظرتان هستیم!
+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٩ساعت ۱:۱٥ ب.ظ
توسط
حلقه
نظرات ()